به خود فرا خواند درحالىكه در ميان مسلمانان كسى داناتر از او يافت مىشود او آدمى متكبر و خودخواه است .
و سليمان بن مهران مىگويد : از امام جعفر صادق دربارهء اين آيه كه مىفرمايد :
« و الارض جميعا قبضة » سؤال كردم . فرمود : يعنى اينكه ملك اوست و كسى ديگر با او شريك نيست و مغل « قبض » از سوى خداوند متعال در جاى ديگر ، ايفاد معناى « منع » مىكند و « بسط » هم به معناى دهش و گستردگى آمده است و اين آيه به همين معنا اشاره دارد : « و اللّه يقبض و يبسط و اليه ترجعون » همچنانكه « اخذ » خداوند به معناى پذيرش اوست و از جمله در اين آيه به معناى ياد شده آمده است : « يأخذ الصدقات » .
سليمان بن مهران مىگويد : گفتم در اين آيه كه مىگويد « و السموات مطويات بيمينه » مراد چيست ؟ فرمود : يمين به معناى دست است و دست همان قدرت و توانايى است يعنى كه آسمانها به قدرت و توان او ، در نوشته است .
و هشام بن الحكم دليل وحدانيت خداى را از ايشان پرسيد ؛ آن حضرت ( ع ) فرمود : پيوند و يگانگى تدبير و كمال آفرينش دليل آن است .
و ابو شاكر ديصانى به ايشان گفت : دليل آنكه تو را سازندهاى بوجود آورده چيست ؟ فرمود : به خودم كه نگاه مىكنم از دو صورت خارج نيست يا اينكه خودم آن را ساختهام و يا ديگرى مرا ساخته است . و اگر خودم آن را ساخته باشم باز دو صورت بيشتر ندارد يا اينكه من آن را ساختهام و پيش از آن بودهام كه در اين صورت نيازى به ساختن خود نداشتهام و يا اينكه معدوم بودهام و مىدانى كه معدوم ، نمىتواند چيزى بوجود آورد بنابراين شق سوم فرض درست است كه سازندهاى داريم كه همان خداى جهانيان است ديصانى از اين پاسخ خاموش شد و نمىدانست چه بگويد .
و در پاسخ كسى كه از معناى آيهء « الرحمن على العرش استوى » از ايشان پرسيده بود فرمود : نسبت به هر چيز در « استواء » قرار دارد هيچ چيز نسبت به او نزديكتر از چيز ديگرى نيست ؛ هيچ دورى به او دور نيست و هيچ نزديكى ، به او نزديك نمىشود ، آنگاه فرمود : هر كس گمان برد كه خداوند عز و جل از چيزى يا در چيزى و يا بر چيزى است كفر ورزيده است .
سؤالكننده گفت : اين سخن را برايم تفسير كن اى فرزند رسول خدا . امام ( ع ) فرمود : هر كس گمان برد كه خداوند از چيزى است او را « حارث » قلمداد كرده و هر كس گمان برد كه او در چيزى قرار دارد ، محصورش دانسته و هر كس گمان برد كه
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 293
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٢٩٣