ملك به معناى سلطنت و قدرت ، جائز است كه خداوند بهر كس بدهد و اما ملك ، يعنى مالك بودن امر و نهى و فرمان و تدبير مردم و لازم بودن اطاعت مردم از او اين مقامى است كه خداوند فقط به كسانى ميدهد كه بداند دعوت به نيكى و تقوى ميكنند نه كسانى كه به كفر و فساد مردم را واميدارند و چون خداوند ، عالم به غيب و ضمائر است اين مقام را به كسى نميدهد كه ميداند راهش باطل و در صدد اضلال است . ابو القاسم بلخى ضمير « هاء » در : « اتاه الملك » را به ابراهيم برگردانده است كه معنايش اينست خدا بابراهيم سلطنت و قدرت داده بود و در پاسخ اين سؤال كه كجا ابراهيم سلطنت داشت در حالى كه زندان كردن و آزادى بدست نمرود بود ؟ بايد گفت ابراهيم به حق ، مالك اين امور بوده اما نمرود آن را به زور و جبر در دست داشت نه با ولايت شرعى صحيح .
« إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ »
: در اين كلام ، حذفى شده است كه نمرود به او گفت : خداى تو كيست ؟ ابراهيم گفت خداى من كسى است كه زنده مىكند و ميميراند .
علت اينكه اول ، زندگى را نام برده ( يحيى ) اينست كه زندگى ، اولين نعمت خداست كه به مردم ارزانى داشته است و پس از آن ميميراند مردم را و ميراندن مردم نيز جز از قدرت الهى ساخته نيست زيرا خارج نمودن روح بدون آنكه نقص و جراحتى در بدن پديد آيد منحصراً در قدرت خدا است .
« قالَ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ »
نمرود گفت : اين من هستم كه زنده ميكنم يعنى كسانى را كه بايد اعدام شوند از زندان رهايى مىبخشم و ميميرانم يعنى هر زندهاى را كه بخواهم ميكشم .
اين سخن نمرود روى جهل و دورى او از واقع بود زيرا او فقط به لفظ تكيه كرده بود نه معنا و زنده كردن و ميراندن مردم به صورت ابتدايى و اختراعى فقط و فقط در انحصار قدرت خدا است .
« قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ »
ابراهيم گفت خدا خورشيد را از مغرب ميآورد و تو آن را از مغرب بياور