تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 684

مساهمون:

ص٦٨٤
ميشد . آفتاب در شرف زوال بود . هوا وضع فسفر مانندى به خود گرفت ، دهكدهء بين راه منظرهء خاصى پيدا كرد و كمى بعد ماه در آسمان پديدار گرديد و بجلوه‌گرى پرداخت . هرچه در ميان راه و اطراف ما بود مانند غولهاى افسانه‌اى هيولاى عظيمى پيدا كرد ، زمين وضع مرموز و سحرآميزى داشت و به تمام موجودات تغيير شكل داد . مثلا هيكل بزرگى را ميديديم كه نيمى از بدن آن به شكل انسان و نيم ديگر به شكل اسب بود . هيولاى وحشت‌آور ديگرى را ديديم كه گوئى گنبد بسيار بزرگ بنائى است كه در روى چهار قطعه نى باريك قرار دارد ، اما وقتى كه اين هياكل خارق العاده بما نزديك شدند كم‌كم تغيير شكل دادند . گنبد بزرگى كه از دور به نظر ما ميآمد عمامهء سيدى بود كه بر الاغى در روى بار هندوانه سوار بود . همچنين بناى بزرگ متحركى كه چند لحظه پيش چنين به نظر ميآمد كه راه را مسدود كرده است بار خارى بود كه خاركنى در پشت الاغ براى كوره‌پزان ميبرد .

ورود بسبزوار

در اين اثنا بقبرستان بسيار وسيعى رسيديم و فهميديم كه بسبزوار نزديك شده‌ايم ، خانه‌هاى كوره‌پزان را ديديم كه گاهى از ميان در نيم‌باز آن سر آدمى براى تماشاى عابرين بيرون ميآمد . پس از عبور از پل كوچكى دروازهء بزرگ شهر پديدار گرديد كه از طرفين به دو برج عظيم الجثه تكيه داشت . نظر باينكه ناچار بوديم از بازار تنگ عبور كنيم و چهار اسب نميتوانستند در پهلوى هم حركت نمايند دوتاى آنها را از كالسكه باز كردند و راهنمايان بر آنها سوار شدند و بجلو افتادند ولى آنها هم راه را نميدانستند و اتصالا از رهگذران ميپرسيدند كه از كدام طرف بايد بچاپارخانه رفت . هوا به كلى تاريك بود و هيچ نوع روشنائى هم در معبر ما وجود نداشت . سرانجام يك نفر رسيد كه از كاركنان چاپارخانه بود و فانوس بزرگى در دست داشت و اشخاص كنجكاو را بضرب چماق از اطراف كالسكه رد ميكرد . ورود بشهرى كه كاملا سكوت و خاموشى بر آن حكمفرمائى ميكرد خالى از تأثير نبود .
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 684 | هانرى رونه دالمانى / محمد على فره وشى