خواهيد شد و از اطاق خارج گرديد و تفنگى برداشته بسراغ ببر عزيز پدر رفت و تيرى سربازان روسى در اطراف خيوه ببرى را شكار كردهاند
به طرف آن انداخت . گلوله به گوش ببر خورد و از گوش ديگرش خارج شد و حيوان بدبخت بلافاصله به خاك افتاد .
پس از اين عمل جوان مغرور دم ببر مرده را گرفته كشانكشان آورد و در مقابل مهمانان انداخت و با آهنگى كه خالى از غرور نبود به مهمانان گفت : گمان ميكنم كه شما ديگر نتوانيد به من سرزنش نمائيد . بهبينيد چگونه ببرى را شكار كردهام .
حاكم از مشاهدهء اين عمل فوقالعاده متغير گرديد و بفراشان امر كرد كه پسر را فلك كرده و يكصد چوب به كف پاهاى او بزنند و پوست ببر را بعنوان انعام به للهء او بخشيد
گمركچيان ايرانى و افغانها
چون صحبت از گمرك بميان آمد ميزبان داستان زير را براى ما نقل كرد و گفت : « چند ماه قبل بين افغانها و رئيس گمرك ايران نزاعى روى داد . افغانها تصميم گرفتند كه رئيس گمرك را بكشند و از شر او خلاص شوند بنابراين قصد خود را پنهان نموده و چنين وانمود كردند كه كينه و خصومت خود را