دارد و مثل اين است كه از ستونهاى متصل بهم تركيب يافته است ، در بالاى آن كتيبهايست به خط كوفى كه با آجرهاى مينائى آبىرنك تركيب شده است . اين برج در داخل داراى سه طبقه بوده كه اكنون خراب شده است .
مورخينى كه در نوشتههاى خود از اين برج ذكرى كردهاند نوشتهاند كه در اين برج كسى منزل نداشته و مقبرهاى هم نبوده ، بلكه فقط براى ديدهبانى بوده است و نظاير آن در خراسان زياد است . برج ديگرى هم نظير اين برج در ميان استرآباد و دره گز در كنار دهكدهاى كه آن هم رادكان نام دارد ديده مىشود بنابراين ميتوان حدس زد كه نام رادكان از نامهاى بسيار قديمى ايرانى مىباشد .
مقصود آباد
پس از غروب آفتاب بمقصودآباد رسيديم كه هفت فرسنك از قوچان فاصله دارد ، براى شام ما برنجى در آب جوشانده و دو جوجه هم در ميان آن گذاشته بودند ولى اين جوجههاى بدبخت بدون شك براى اينكه طعمهء سگان عيسوى خواهند شد از پخته شدن خوددارى كرده بودند و گوشت آنها با زحمت زياد از استخوان جدا ميشد . ميزبان ما معذرت خواست كه نتوانسته است شام خوبى براى ما فراهم نمايد و براى جبران آن ما را با نقل داستانهاى زير سرگرم كرد .
شكار ببر پسر حاكم
او گفت : « حاكم مشهد پسرى داشت كه او را بسيار دوست ميداشت و توله ببرى هم داشت كه نزد او عزيز بود و همه ميگفتند كه حاكم اين ببر جوان را بيشتر از پسر خود دوست دارد . روزى حاكم عدهاى از صاحبمنصبان را دعوت كرده بود ، مهمانان پس از صرف ناهار صحبت از شكار بميان آوردند و هريك بنوبت خودستائى ميكردند و از هنرمندى خود در شكار حيوانات سبع حكايتى ميگفتند و همه به پسر جوان حاكم كه تاكنون بكشتن حيوان سبعى موفق نگرديده بود سرزنش مىنمودند و ميگفتند اين جوان هنوز هنرى از خود بروز نداده و حيوان سبعى را شكار نكرده است ، از اين سرزنشها خون در مغز پسر حاكم به جوش آمد و غرور جوانى او را بر آن داشت كه هنرى از خود بروز دهد و از اين سرافكندگى بيرون آيد ، بنابراين از جاى خود بلند شد و با نهايت غرور بهمانان گفت عنقريب از گفتههاى خود پشيمان