قانون نواختن غزلى در عالم كمال مىپرستى الفت
از رُخ نقابِ يار كشيدن نمىدهند * حرفى است وصلِ او كه شنيدن نمىدهند
دارند كى روا كه كند سينه چاك كس * اين بيدلان كه جامه دريدن نمىدهند
اى وائ ناتمامى جوشِ خجالتم * كشتم تمام آب و چكيدن نمىدهند
اين ظلم تازهايست كه صيّاد پيشهگان * بسمل كنند و ليك طپيدن نمىدهند
محروم هست شپّره از نور آفتاب * ز ديدهها چه سُود كه ديدن نمىدهند
اى كاشكى رسم بمراد عدوى خود * گر بر مراد خويش رسيدن نمىدهند
جان دادهايم در غم شيرين وصالِ ما * اى وائ گر بسى بگزيدن نمىدهند