در شكمش مىكشند » .
. . . در اثر لگدى كه به شكم او زدند و راندن در ، درد زايمان گرفت و محسن را سقط كرد . « 1 »
( 1 ) 4 - سليم بن قيس اين قضيه را از سلمان و عبد اللّه بن عباس روايت مىكند كه گفتند :
« پس از بيعت با ابو بكر ، بارها به دنبال على فرستادند اما على حاضر نشد نزدشان بيايد . عمر غضبناك برجست و خالد بن وليد ، و قنفذ را صدا زد و دستور داد كه هيزم و آتش بياورند . سپس راه افتاد تا به در خانه على رسيد . فاطمه عليها السّلام پشت در نشسته بود . پس از وفات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سرش را مىبست و جسمش نحيف و لاغر شده بود . عمر در زد ، سپس ندا داد : پسر ابى طالب ! در را باز كن .
فاطمه عليها السّلام گفت : عمر ! تو را با ما چه كار ، ما را به حال خودمان رها نمىكنى ؟ ! گفت : در را باز كن و الّا خانه را به رويتان آتش مىزنيم . فاطمه گفت : عمر ! از خداوند عزّ و جل پروا ندارى ، در خانهام بر من وارد مىشوى و بر من هجوم مىآورى ؟ ! عمر حاضر نشد برگردد . آتش خواست و در را آتش زد . در سوخت .
پس عمر آن را به داخل راند . فاطمه به سوى او آمد و فرياد كشيد : پدر ! يا رسول اللّه . . . » . « 2 »
تفصيلات دقيقترى نيز از اين ماجرا روايت شده است . « 3 »
( 2 ) 5 - در روايت شيخ مفيد آمده : عمر بن خطاب ، قنفذ را فرستاد و به او گفت :
آنان را از خانه بيرون كن . اگر خارج شدند كه شدند و الّا هيزمها را بر در خانهاش
هامش
( 1 ) بحار الانوار ، ج 53 ، صص 14 - 19 .
( 2 ) همان ، ج 43 ، صص 197 - 198 ؛ ج 28 ، ص 299 ؛ كتاب سليم ( اعلمى ) ج 2 ، ص 250 .
( 3 ) همان ، ج 28 ، صص 261 ، 268 - 270 .