اسد بماند ، و چون مدّت مذكور به پايان رسيد ، عمار بن ياسر را به نزد خديجه فرستاد تا به او بگويد : « خديجه ! گمان مبر كه دورى من از تو . . . پس چون شب فرا رسيد ، در را فراز كن . . .
خديجه گفت : به تنهايى عادت كرده بودم . شب كه مىشد ، سرم را مىپوشاندم و پردهاى مىانداختم و در را مىبستم . . . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد ، در زد . ، گفتم :
كيست كه حلقهاى را مىزند كه جز محمّد نمىزند ؟
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله با كلام رسا و سخن شيرينش گفت : خديجه ! در را باز كن . محمّد هستم .
خديجه گفت : شاد و مسرور از آمدن پيامبر ، برخاستم و در را باز كردم . . . » . « 1 »
( 1 ) 10 - در حديث اسلام عمر و رفتن وى به خانه خواهرش آمده كه گفت :
« غضبناك رفتم ، در زدم . . . كسى گفت : كيست ؟ چون خواهرم در را برايم باز كرد ، گفتم : اى دشمن خودت . . . » . سپس به اين سخن كه خود تعابير فراوانى از اين قبيل دارد ، ادامه مىدهد . « 2 »
( 2 )
در كعبه
بدون ترديد در اين دوره كعبه درى داشته كه آن را به موقع لزوم باز مىكردند و مىبستند . روايات زير بر اين مطلب دلالت دارد :
( 3 ) 1 - داستان ولادت على عليه السّلام در كعبه ؛ پس از آن كه فاطمه بنت اسد از شكافى كه در ديوار كعبه برايش بازشد ، وارد خانه خدا شد ، گفتند : « خواستيم در كعبه را
هامش
( 1 ) همان ، صص 78 - 79 ؛ عوالم العلوم ، ج 11 ، ص 41 .
( 2 ) ر . ك : كنز العمال ، ج 12 ، صص 547 - 553 ، 558 .