امير المؤمنين عليه السّلام گفت : واى بر تو ، پسر كوا ! من در بستر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خوابيده بودم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بردش را روى من انداخته بود . . . و مرا در خانه قرار دادند و مطمئن شدند كه من در خانه هستم و در خانه قفل است . . . سپس صداى ديگرى شنيدم كه مىگفت : يا على ! ناگهان ديدم آنچه روى در بوده [ قفل در ] افتاده و در بازشده است . پس برخاستم و بيرون رفتم . « 1 »
( 1 ) 5 - در احتجاج امير المؤمنين عليه السّلام با يهوديان ، حضرت بيان كرد كه مشركان مكه به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفتند : « محمد ! تا ظهر صبر مىكنيم . اگر از گفتهات برگشتى كه برگشتى و الّا تو را مىكشيم . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله وارد خانهاش شد و در را به روى خود بست و . . . » . « 2 »
( 2 ) 6 - در حديث هجرت : « رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در را باز كرد و بيرون رفت » . « 3 »
( 3 ) 7 - قصّهء سواد بن قارب وقتى كه رو به مكه كرد و به خانه خديجه رفت ؛ مىگويد : « به در خانهاش رسيد ، شترم را عقال كردم . سپس در زدم ، پاسخ داد . . .
شنيدم كه مىگويد : خديجه ! در را باز كن . پس در را باز كرد و من داخل شدم . ديدم كه نورى از چهرهاش مىدرخشيد » . « 4 »
( 4 ) 8 - هنگامى كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله از سفر تجارتى شام كه براى خديجه بود . برگشت ، « در خانه را زد . كنيزكى گفت : كيست ؟ فرمود : منم محمّد » . « 5 »
( 5 ) 9 - در حديث آبستنى خديجه به فاطمه عليها السّلام ، هنگامى كه خداوند متعال پيامبرش را فرمان داد كه چهل شبانه روز از خديجه دورى كند و در خانه فاطمه بنت
هامش
( 1 ) خصائص الائمه ، ص 58 ؛ الخرائج و الجرايح ، ج 1 ، ص 215 ؛ به نقل از : حلية الابرار ، ج 1 ، ص 278 ؛ و مدينة المعاجز ، ص 76 ؛ ر . ك : بحار الانوار ، ج 19 ، ص 76 ؛ ج 36 ؛ صص 43 - 44 .
( 2 ) بحار الانوار ، ج 10 ، ص 56 ؛ الاحتجاج ، ج 1 ، ص 513 ، به نقل از خصال .
( 3 ) بحار الانوار ، ج 19 ، ص 73 ؛ الخرائج و الجرايح ، ج 1 ، ص 144 .
( 4 ) بحار الانوار ، ج 18 ، صص 98 - 100 ؛ الاختصاص ، ص 182 .
( 5 ) همان ، ج 16 ، ص 49 .