جماعت همراه او از جمله خالد بن وليد به دستور ابو بكر به خانهء فاطمه آمدند كه على و زبير و ديگران در آن بودند ، و در زدند و عمر آنان را صدا زد اما حاضر نشدند بيرون آيند .
وقتى فاطمه ، صدايشان را شنيد ، گريان و با صداى بلند فرياد زد :
پدر ! يا رسول اللّه ! پس از تو ، از دست پسر خطاب و پور ابى قحافه چه كشيديم ! ( 1 ) در روايت قتيبى ( ابن قتيبه ) ، و ديگران آمده : وقتى كه از بيرون آمدن ، خوددارى كردند ، عمر هيزم خواست ، و گفت : قسم به كسى كه جان عمر به دست او است ، يا بيرون مىآييد و يا خانه را با آنچه در آن هست به رويتان آتش مىزنم .
به او گفتند : فاطمه در خانه است ؟ ! گفت : اگر چه . . .
( 2 ) در روايت ابن عبد ربّه آمده : فاطمه به او گفت : پسر خطاب ! آيا آمدهاى كه خانهء ما را آتش زنى ؟ گفت : آرى .
( 3 ) در روايت زيد بن اسلم : فاطمه گفت : خانه را به روى من و فرزندانم آتش مىزنى ؟ گفت : آرى ، به خدا قسم ، يا از خانه بيرون مىآيند و بيعت مىكنند . كسانى كه با عمر بودند ، چون فرياد و گريه فاطمه عليها السّلام را شنيدند ، اكثرشان گريان متفرق شدند و عمر با عدهاى ماند و على را بيرون آورد .
حتى در روايت اكثرشان آمده كه عمر وارد خانه شد ، ابتدا زبير و سپس على را بيرون آورد .
مردم جمع شده بودند و تماشا مىكردند ، و فاطمه فرياد مىكشيد ،
مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 430
مساهمون: السيد جعفر مرتضى العاملي
ص٤٣٠