همسر يزيد خطمى بود ، از قتل وى افسوس خورد و به عيبجويى از اسلام و مسلمانان پرداخت . او انصار را به سبب پيروى از پيغمبر ( ص ) سرزنش مىكرد و در هجو حضرت شعر مىگفت و در اشعار خود مردم را به دشمنى او برمىانگيخت . عصماء تا پس از جنگ بدر به اين شيوه ادامه داد .
به گفتهء برخى از مورّخان ، عمير بن عوف پنج شب مانده از ماه رمضان ، در دل شب به خانه عصماء رفت . او را در ميان فرزندانش خوابيده ديد كه كودكى را شير مىداد . بينايى عمير ضعيف بود . از اين رو او را با دست خود لمس كرد .
متوجّه شد كه كودكى پستانش را در دهان دارد و شير مىخورد . كودك را از او دور كرد . سپس شمشيرش را بر سينهء عصماء نهاد و چنان فشار داد كه از پشت او بيرون آمد . سپس به حضور پيغمبر ( ص ) رسيد . حضرت پرسيد : آيا دختر مروان را كشتى ؟ گفت : آرى . فرمود : به خاطر او دو بز هم شاخ به شاخ نخواهند شد . « 1 »
اين پندار مورّخان است . ما ، در صحّت اين داستان ترديد داريم ، زيرا معقول نمىنمايد كه فرزندش را از سينه او جدا كند ، امّا عصماء متوجّه نشده باشد و همچنان ساكن و ساكت بايستد تا عمير شمشيرش را در سينه او فرو كند .
روايت ديگرى در شواهد النبوه آمده كه مىگويد : عمير بن عدى خطمى اشعار عصماء را در مذمّت اسلام و مسلمين شنيد . عصماء اين اشعار را زمانى سرود كه پيغمبر ( ص ) در بدر بود . عمير كه چشمانش كم سو بود ، نذر كرد كه اگر خداوند ، پيامبر ( ص ) را از بدر سالم بازگرداند ، عصماء را بكشد . در همان شب كه پيامبر ( ص ) از بدر بازگشت ، عمير به خانه عصماء رفت و او را كشت .
وقتى پيامبر ( ص ) او را ديد ، فرمود : آيا دختر مروان را كشتى ؟ گفت : آرى .
پيامبر ( ص ) به مردم نگريست و فرمود : هر كه دوست دارد به مردى نگاه كند
هامش
( 1 ) . بنگريد : تاريخ الخميس ، 1 / 406 - 407 ؛ المغازى ، 1 / 171 - 172 .