فزونى بود و اثرش در زندگى ما ديده مىشد تا آنكه ديروز ( يعنى : در واقعهء حرّه ) با آنچه از ما ربودند ، ربوده شد . « 1 »
4 . بدهى پدر جابر
واقدى گويد : از جابر بن عبد اللّه انصارى برايم روايت كردهاند كه مىگفت :
در بازگشت از جنگ ذات الرقاع ، چون به محل شقره رسيديم ، پيامبر ( ص ) فرمود : جابر ، وامهاى پدرت چه شد ؟ گفتم : منتظرم كه محصول خرمايش را بچينم . فرمود : وقتى محصول را چيدى مرا خبر كن .
گفتم : اطاعت مىكنم . آنگاه فرمود : طلبكار پدرت كيست ؟ گفتم : ابو شحم يهودى كه يك بار خرما از پدرم طلب دارد . فرمود : چه وقت مىخواهى خرماها را بچينى ؟ گفتم : فردا . فرمود : جابر ، وقتى خرماها را چيدى ، نوع عجوه را يك جا بگذار و بقيه را جاى ديگر . گويد : من چنان كردم . خرماهاى عجوه را جدا كردم و بقيه را كه چندان زياد هم نبود ، در يك جا انباشتم . سپس به حضور پيامبر ( ص ) آمدم و خبر دادم . آن حضرت در حالى كه بزرگان صحابه همراهش بودند ، وارد نخلستان شد .
ابو شحم يهودى هم آمد . چون پيامبر ( ص ) ملاحظه فرمود كه خرماها جدا جدا چيده شده است ، فرمود : پروردگارا ، به او بركت عنايت فرما .
سپس دست خود بر خرماهاى عجوه و ديگر انواع آن كشيد و سپس در ميان مزرعه نشست و فرمود : طلبكارت را بخوان . ابو شحم آمد . فرمود :
پيمانه كن . او همهء طلب خود را از خرماهاى عجوه برداشت و بقيه خرماها باقى ماند . پيامبر ( ص ) فرمود : جابر ، آيا پدرت وام ديگرى هم دارد ؟ گفت : نه . ما مدتها از بقيه خرماها مىخورديم و مقدارى هم فروختيم تا اين كه خرماى سال بعد رسيد ، با خود مىگفتم : اگر همه درختان خرماى پدرم را مىفروختم ، جوابگوى وام او نبود ، امّا خداوند
هامش
( 1 ) . سيره ابن هشام ، 3 / 217 - 218 ؛ المغازى ، 1 / 399 - 401 ؛ نهاية الارب ، 17 / 161 - 162 ؛ سيره ابن كثير ، 3 / 166 ؛ البداية و النهايه ، 4 / 86 - 87 .