است .
چون حسين ( ع ) متولد شد ، رسول خدا ( ص ) آمد و گفت : اسماء ؛ فرزندم را بياور . من نوزاد را در خرقهء سفيدى به آن حضرت دادم . پس در گوش راست او اذان گفت و در گوش چپش اقامه ؛ او را در دامن خود گذاشت و گريست . من گفتم : پدر و مادرم فدايت باد ، گريهات براى چيست ؟
فرمود : براى اين فرزندم . گفتم : او نوزاد است . فرمود : اسماء : گروه طغيانگر او را مىكشند . . .
به عقيدهء ما ، اين داستان را اسماء بنت عميس از يك اسماء ديگر نقل مىكند كه احتمال مىدهيم ، اسماء بنت يزيد انصارى باشد . آنچه از امام سجاد ( ع ) روايت مىشود كه چون وقت زايمان فاطمه ( س ) شد ، رسول خدا ( ص ) اسماء بنت عميس و امّ ايمن را به نزد او فرستاد تا آية الكرسى و معوذتين : سورههاى ناس و فلق را بر او خواندند ، « 1 » مورد اشكال است ، زيرا بنت عميس همراه شوهرش جعفر بن ابى طالب در حبشه بود و تا فتح خيبر ، به سال هفتم هجرت ، به مدينه نيامد .
على الظاهر تركيب بنت عميس را نويسندگان يا راويان مطابق عادت خويش كه با اين واژه مألوف بودهاند ، بدون توجّه به دنبال نام اسماء آوردهاند .
احتمالا وى اسماء ديگرى از زنان صحابى بوده است . مثلا همان اسماء دختر يزيد انصارى .
آنچه بر اين افزوده ناخودآگاه دلالت دارد ، اين است كه ديار بكرى ، راوى روايت امام سجاد ( ع ) ، روايت ديگرى از محب طبرى آورده ، در آنجا واژهء « بنت عميس » را از پيش خود مىافزايد ؛ اسماء بنت عميس گفت :
من قابلهء فاطمه ( س ) در تولد حسن بودم . چون نوزاد متولد شد ، خونى نديدم . گفتم : يا رسول اللّه ، من در فاطمه خون حيض يا نفاس نديدم !
هامش
( 1 ) . روضة الواعظين ، 153 ؛ بحار الانوار ، 43 / 239 .