تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 594

مساهمون:

ص٥٩٤
عموم مردم از اين مصيبت ضجّه كردند و يك ديگر را ملامت نمودند و گفتند : پيغمبر شما بيش از يك دختر يادگارى ننهاد ، فاطمه رحلت كرد و دفن شد و شما به هنگام مردنش حاضر نشديد ، نماز بر جنازه‌اش نگذاشتيد و محل قبر او را هم نمىدانيد ! زعماى قوم گفتند : گروهى از زنان مسلمان را احضار كنيد كه اين قبرها را بشكافند تا جنازهء فاطمه را به دست بياوريم و بر بدن او نماز بخوانيم و قبرش را زيارت كنيم . هنگامى كه خبر اين توطئه به گوش حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام رسيد ، در حالى آمد كه خشمناك ، چشمان مباركش سرخ ، رگهاى گردنش بيرون زده ، قباى زرد رنگى پوشيده بود كه آن را به هنگام غضب و ناراحتى مىپوشيد و دست بر ذو الفقار گرفته بود ، آمد تا وارد بقيع شد . شخصى به ميان مردم رفت و گفت : اين على بن ابى طالب است كه با اين حالت آمده و سوگند مىخورد كه اگر يك سنگ از اين قبور جابجا شود شمشير را در ميان همهء شما بگذارد و تا آخرين نفر شما را نابود نمايد . عمر در حالى كه با يارانش بود ، با حضرت امير عليه السّلام ملاقات كرد و گفت : اى ابو الحسن ! چه منظور دارى ؟ به خداوند سوگند ما قبر فاطمه را مىشكافيم و بر جنازه‌اش نماز مىگزاريم . حضرت امير لباسهاى وى را گرفت و او را از جاى بر كند و بر زمين زد و فرمود : اى ابو السوداء ! من حق ( يعنى مقام خلافت ) خود را بدين جهت از دست دادم كه مبادا مردم از دين خويش برگردند . اما در بارهء قبر فاطمه : به حق آن خدايى كه جان على در دست قدرت اوست اگر تو و يارانت راجع به اين قبرها عملى انجام دهيد زمين را از خون شما سيراب خواهم كرد . عمر ! از اين خيال در گذر ! پس از عمر ابو بكر با حضرت امير ملاقات نمود و گفت : اى ابو الحسن ! تو را به حق پيغمبر اسلام و آن كسى كه بالاى عرش است سوگند مىدهم كه از عمر دست بردارى ، زيرا ما از انجام دادن عملى كه تو نمىپسندى خوددارى مىكنيم . راوى مىگويد : على عليه السّلام عمر را رها كرد و مردم پراكنده شدند و به دنبال مقصود خود بازنگشتند .