روزى فاطمه عليها السّلام بيمار شد و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به عيادتش آمده در نزد او نشست و حالش را جويا شد ، فاطمه گفت : دلم مىخواهد طعام پاكيزهاى را تناول نمايم . پس پيامبر برخاست و از زير سقف خانه « 1 » يك سينى آورد كه در آن مقدارى مويز ، نان شيرى « 2 » ، كشك و خوشهاى انگور بود و آن را در مقابل فاطمه گذارد . سپس رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دستش را به سوى سينى برده بسم اللَّه گفته فرمود : بخوريد به نام خدا ! فاطمه ، رسول خدا ، على ، حسن و حسين مشغول خوردن شدند كه در اين حال فقيرى به در خانه آمده و پس از سلام گفت : از اين غذايى كه خدا به شما عطا كرده است به من هم بدهيد . پيامبر آشفته گرديده گفت : دور شو ! ! فاطمه گفت : پدر جان ، تاكنون با هيچ فقيرى چنين سخن نگفته بودى ؟ ! پيامبر فرمود : او شيطان است ، اين طعام را جبرئيل از بهشت آورده و او مىخواهد كه از آن نصيبى ببرد ، در صورتى كه چنين نصيبى عايد او نخواهد شد .
[ متن عربى ]
210 / . . . - و منه « 3 » وَ عَن حُذَيْفَةَ قَال كَان النَّبِيُّ ص لَا يَنَام حَتَّى يُقَبِّل عُرْض وَجْنَةِ فَاطِمَةَ ع أَوْ بَيْن ثَدْيَيْهَا
مترجم :
[ متن عربى ]
211 / . . . - و منه « 4 » وَ عَن جَعْفَرِ بْن مُحَمَّدٍ ع قَال كَان رَسُول اللَّه ص لَا يَنَام حَتَّى يَضَع وَجْهَه الْكَرِيم بَيْن ثَدْيَيْ فَاطِمَةَ ع