چنين بود كه وى پسرى داشت كه او را بسيار دوست مىداشت و چون مُرد او را به درختى آويخت و اندامش از هم پاشيد تا اينكه تنها ران و ساق پا و انگشتانش به جا ماند ، پس چوبى برگرفت و آن را تراشيد و به هم چسبانيد ؛ بالاى عود را مثل ران كرد و گردن آن را چون ساق و سرش را چون كف پا و چوبهاى كوك را چون انگشتان و سيمها همانند رگها . سپس آن را نواخت و بر پسرش مويه كرد و عود به سخن آمد .
حمدونى گويد :
و ناطق بلسان لا ضمير له * كانه فخذ نيطت الى قدم
يبدى ضمير سواه فى الحديث كما * يبدى ضمير سواه منطق القدم
« و به زبانى بىروح چنان سخن مىگويد كه گويى رانى را به كف پا پيوسته باشند . در سخن ، باطن ديگران را نمودار مىسازد ، چونان كه قلم از اندرون ديگران پرده برمىدارد . » « 1 »
آنگاه تومل بن لامك طبل را فراهم آورد ، و ضلال دخترش انواع ساز را بساخت . « 2 »
اصمعى گويد : يكى از كوفيان گفته است كه من و دوستم به تپههاى اطراف حيره رفتيم و در بوستانى به نوشخوارى و آواز پرداختيم و در اينكه كدام يك از ما خوشآوازتر است ، گفتوگو كرديم . دوستم گفت : به نظر اولين كسى كه ببينيم رضايت دهيم . عرب پشمينهپوشى پيدا شد كه او را آب و خوراك داديم و به دو گفتيم كه داورى نزد تو آوردهايم . پرسيد : در چه چيزى ؟ گفتيم : آواز ما را بشنو و قضاوت كن كه كدام ما خوشصداتر است . گفت : بخوانيد . من و دوستم خوانديم ، پس نگاهى به او انداخت و آنگاه به من نگريست و گفت :
حمارا عبادى اذا قيل : بن لنا * بشرّهما يوماً اقول كلاكما
« اگر به من گويند از ميان دو الاغ بنىعباد بدترينشان را نمايان كن ؛ گويم هر
هامش
( 1 ) . شعر را بنگريد در : التذكرة الحمدونية 5 / 426
( 2 ) . مروج الذهب 4 / 132 .