كرد ، تا اينكه به پايانش برسد ؛ بنابراين ، خواستم كارى كنم كه او را از اين كار منصرف سازم . پس دست بردم و يك سيلى بر صورت معاويه نواختم . عمر گفت : به خدا كه مردى كودنتر از تو نديدهام و رو به معاويه كرد و گفت : تو هم يك سيلى بر وى بنواز . معاويه گفت : مرا اميرى است كه جز با داورى او كارى نكنم . پس عمر نزد ابوسفيان فرستاد و چون او را ديد برايش يك پشتى نهاد و پوزشخواهانه گفت : پيامبر ( ص ) فرمود : هر گاه بزرگ جماعتى نزد شما آمد او را گرامى داريد ، سپس ماجرايى را كه ميان عمرو و معاويه رخ داده بود ، بيان كرد . ابوسفيان پرسيد : براى همين سراغ من فرستادهاى ؟ او برادر و پسرعموى او است ، كار چندان بزرگى نكرده است . او را بخشيدم . « 1 »
نصر بن مزاحم : معاويه به ابوايوب انصارى ( كه آقايى بزرگوار و از شيعيان على ( ع ) بود ) نامهاى در يك سطر بدين ترتيب ، نوشت : « لاتنسى الشيباء ابا عذرها و لا قاتل بكرها » ( هيچ دوشيزهاى ، همبالين و كسى را كه بكارتش را برداشته و نيز كسى كه اولين فرزندش را كشته باشد هرگز از ياد نمىبرد ) ابوايوب از آن چيزى نفهميد . آن را نزد على ( ع ) برد و گفت : معاويه كه زادهى جگرخوار و پناهگاه منافقان است ، براى من نامهاى نوشته كه نمىدانم چيست . حضرت از او پرسيد : نامه كجاست ؟ وى نامه را به حضرت داد . على ( ع ) آن را خواند و فرمود : ضربالمثلى است كه آن را برايت نوشته ، مىگويد : « همانطور كه زن باكره ، مردى را كه در شب زفاف دوشيزگىاش را برداشته ، و كسى را كه اولين فرزند او را كشته است ، فراموش نمىكند ، من نيز كشتن عثمان را از ياد نخواهم برد . » « 2 »
ابن ابىالحديد : عبدالله بن ابىعمر بن حفص بن المغيره مخزومى اولين كسى بود كه با يزيد بن معاويه محاجّه كرد . « 3 »
شيخ كلينى از امام صادق ( ع ) : چون خدا خواست آدم را بيافريند ، آب را بر گِل فرستاد و مشتى از آن برگرفت و مالِش داد و آن را دو نيمه كرد و آن را جان داد و
هامش
( 1 ) . عيون الاخبار 1 / 298
( 2 ) . وقعة صفين 366
( 3 ) . شرح نهج البلاغه 18 / 307 .