تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
معاويه در خشم شد و چشم به اين سو و آن سو افكند و ديد كه همه از قبيله‌ى مضر و اندكى از يمن هستند . او را گفت : گمانم كه اين واپسين سخنى باشد كه از دهانت بيرون آمده است . عفير بن سيف بن ذىيزن در آستانه‌ى در كاخ معاويه ايستاده بود ، سخن طائى و مقصود معاويه را دريافت و بر طائى بيم برد . پس سوى يمانيان شتافت و گفت : رويتان زشت باد ! آن‌گاه سراغ معاويه رفت و او را گفت : اين را از سر دوستى با عراقيان نگويم ؛ ولى خويشتن‌دارى خشم را دور مىكند . ديروز تو را ديدم كه با يكى از ربيعيان ( يعنى صعصعة بن صوحان ) سخن مىگفتى . در پيشگاه تو گناه او بيش از اين مرد بود و دل تو را بيشتر آزرد و ناسزايى فراتر از اين با تو گفت ، اما تو او را وانهادى و امروز بر كشتن اين مرد مصمّم هستى و پنداشته‌اى كه از اين رهگذر گروه ما را ناچيز بشمارى ؛ گويى ما را با تلخ و شيرين كارى نيست . به جان خودم سوگند ، اگر قحطانيان تو را به قومت وامىگذاردند بخت تو لغزش بود و يادت به فراموشى مىافتاد و شمشيرت به كندى مىگراييد و اورنگ شاهى تو فرو مىشكست . معاويه او را گفت : اندكى درنگ كن ؛ ما با اين دوست تو بد نخواهيم كرد . او را بگير و ببر كه اگر بردبارى ما ديگران را در برگيرد ، او نتواند در بر گرفت . پس دست وى را گرفت و او را به خانه‌ى خويش برد و با او گفت : فرجام تو بدتر از عاقبت كار معدى در نزد معاويه بود . پس همه‌ى يمانىهاى ساكن دمشق را جمع كرد و براى هر يك دينارى مقرر كرد و از آنان ستاند . آنچه گرد آمد به چهل هزار دينار رسيد كه همه را به وليد داد و او را رهسپار عراق كرد . « 1 » نصر بن مزاحم : نجاشى شاعر عراق در پاسخ كعب بن جميل شاعر شاميان چنين گفت :
فقل للمضلل من وائل * و من جعل الغث يوما سمينا
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه 16 / 129 .