تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه ورام ( آداب و اخلاق در اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
ذو القرنين بيايد ، امّا او گفت : من كارى با ذو القرنين ندارم ، پس ذو القرنين نزد او رفت ، و گفت من كسى را فرستادم تا شما بياييد ، و اينك من خود نزد شما آمده‌ام ، او در جواب گفت : اگر مرا به شما نيازى بود ، مىآمدم ! ذو القرنين گفت : چه گونه است كه من شما را در حالتى مىبينم كه هيچ يك از امّتها را در اين شرايط نديده‌ام ؟ گفتند : چه حالتى ؟ ذو القرنين گفت : نه شما دنيا داريد و نه چيزى ، آيا شما زر و سيمى به دست نياورده‌ايد تا از آنها استفاده كنيد ؟ گفتند : ما زر و سيم را دوست نداريم ، زيرا آنها را به كسى ندادند ، مگر اينكه او را فريفته كرده و خواهان بالاتر از او مىشود . ذو القرنين گفت : چرا اين قبرها را كنده‌ايد ؟ و بهنگام صبح ، با آنها تجديد ديدار مىكنيد و آنها را جارو مىكنيد و در كنار آنها عبادت مىكنيد ؟ گفتند : مىخواهيم هر وقت آنها را مىبينيم اگر آرزوى دنيا داشته باشيم ، قبرهايمان ما را از آرزو داشتن باز دارد . ذو القرنين پرسيد : من مىبينم شما خوراكى جز گياه بيابان نداريد ، مگر شما از حيوانات چهار پا در اختيار نداريد تا از شير آنها بخوريد و بر آنها سوار شويد ، و از آنها بهره‌مند شويد ؟ گفتند : ما نمىخواهيم شكممان را قبرستان حيوانات قرار دهيم . و ما از گياهان زمين نيازمان را برمىآوريم ، و آدميزاده را كمترين خوراك زندگى كافى است . و غذا وقتى كه از گلو پايين مىرود ، هر چه باشد ، ديگر انسان طعم آن را نمىفهمد ( 6 ) ! آنگاه پادشاه آن سرزمين دستش را به پشت سر ذو القرنين دراز كرد و جمجمه‌اى را برداشت و گفت : اى ذو القرنين آيا مىدانى اين كيست ؟ گفت : نه ، مگر او كيست ؟ جواب داد : او شاهى از پادشاهان روى زمين كه خداوند سلطنت تمام زمين را به او داده بود ، اما به ظلم و ستم دست زد و از حدّ خود تجاوز كرد ، و خداوند در آن وقت رشتهء حيات او را قطع كرد ، و او چون سنگى روى زمين افتاد ، و اعمال او را خداوند براى مجازات اخروى ضبط كرد ، دوباره جمجمهء پوسيده‌اى را برداشت و گفت : اى ذو القرنين ! آيا مىدانى اين كيست ؟ گفت : نه ، نمىدانم ، مگر او كيست ؟ جواب داد : پادشاهى كه بعد از آن پادشاه به سلطنت