دستور اجرا شد . آنگاه امام عليه السلام ، كاتب خود - عبيد اللَّه بن ابى رافع - را طلبيد و فرمود :
قلم و دوات را بياور . و خود بر مسند قضاوت قرار گرفت و مردم اطراف آن حضرت جمع شدند . حضرت فرمود :
هر گاه من تكبير گفتم ، شما نيز بگوييد . سپس به مردم فرمود :
راه را باز كنيد .
آنگاه يك نفر از همسفران را صدا كرد و چشمانش را باز كرد . سپس به كاتب فرمود :
هر چه اقرار مىكند ، بنويس .
امام عليه السلام رو به مرد كرد و فرمود :
چه روزى با پدر اين جوان از منزل خارج شديد ؟ چه ماهى بود ؟ چه ساعتى بود ؟ در كجا پدر اين جوان بيمار شد ؟ چه بيمارى داشت ؟ چند روز بيماريش طول كشيد ؟ چه روزى درگذشت ؟ چه كسى او را غسل داد ؟ و . . .
مرد همه سؤالها را پاسخ داد . پس حضرت عليه السلام تكبير گفت . و مردم حاضر در مسجد ، همگى تكبير گفتند .
از صداى تكبير ، همسفران ديگر به شك افتادند كه مرد اوّل همه چيز را آشكار كرده است .
آنگاه حضرت فرمود : چشمانش را ببنديد و به سر جاى اولش ببريد . و مرد دوم را بياوريد ، پس چشمان مرد دوم را باز
گلچين صدوق ( گزيده من لا يحضره الفقيه ) ( فارسى ) — صفحة 181
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٨١