ولى من مىدانم پدرم اموال زيادى را همراه خود به سفر برد .
حضرت فرمود : مجدّدا همه را نزد شريح ببريد .
همه را نزد شريح بردند . حضرت فرمود :
چگونه ميان اينان حكم كردى ؟
شريح همه ماجرا را بيان كرد و گفت :
اين جوان شاهدى بر ادعايش ( مال و ثروت پدر ) نداشت . و همسفران نيز همگى قسم ياد كردند كه او مالى از خود باقى نگذاشته است .
حضرت فرمود : هيهات ! در چنين مسألهاى ، اين گونه حكم مىكنى ؟
شريح گفت : يا امير المؤمنين ! چگونه بايد حكم كنم .
امير المؤمنين عليه السلام فرمود : اى شريح ، به خدا سوگند ! در ميان آنان به گونهاى حكم كنم كه هيچ كس قبل از من اين گونه حكم نكرده است ، مگر داود پيامبر عليه السلام .
آنگاه فرمود : اى قنبر ! مأمورين مخصوص را خبر كن و هر يك از همسفران را به يكى از آنان بسپار . . . .
قنبر چنين كرد . حضرت ( به تمامى آنها ) فرمود :
آيا فكر مىكنيد من نمىدانم با پدر اين جوان چه كردهايد ؟
سپس فرمود ، آنها را از يك ديگر جدا كنند و چشمانشان را ببندند ، و هر يك را به ستونى از ستونهاى مسجد ببندند .
گلچين صدوق ( گزيده من لا يحضره الفقيه ) ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص١٨٠