اين آرزو در جان او وسوسه مىكرد . امير كندكز نهانى به قدرخان نامه مىنوشت و او را بدير آمدن سرزنش مىكرد . پس قدرخان با صد هزار سپاهى كه فضاى وسيع در مقابل آنها تنگنا بود از جيحون گذشت و سرنوشت و بلاى واقع را به حقيقت پيوست . قدرخان به قصد سنجر مصمم شده و به پيكار با وى آماده گرديده بود .
روزى از اتفاق قدرخان با جمعى از خواص خود از سپاهش بيرون آمد و از سراپرده به قصد شكار با سيصد سوار دور افتاد . سنجر فرصت را غنيمت شمرد او را گرفت و به زنجير كشيد . زيرا سپهسالار لشكر يرغش را با جماعتى منتخب بفرستاد كه در شكارگاه قدرخان را شكار كنند .
قدرخان به دست سنجر افتاد و از كار خود پشيمان بود . كار قدرخان كه نزد سنجر مشكل مىنمود آسان شد . قدرخان را به اسارت نزد سنجر حاضر كردند . پس سنجر فرمان به گردن زدن او صادر كرد و با كشته شدن قدرخان جمعيت او پراكنده شد و شمع دولتش خاموش گرديد .
سلطان سنجر به قرارگاه خود بازگشت . سپاهش صبحگاه ظاهر شد . اين واقعه در زندگى برادرش بركيارق كمى قبل از وفات او اتفاق افتاد .
نيكبختى از هر طرف سنجر را كمك كرد .
پس خوشطالعى و نيكبختى در كارها براى سنجر بادوام شد و به نور چهره وى شهرها نورانى شد . بهرامشاه از فرزندزادگان سلطان محمود بن سبكتكين به سنجر به قصد مساعدت در مقابل رقيب وى كه بر تخت غزنه نشسته بود و با بهرامشاه نزاع داشت پناه آورد . پس سنجر حق ميهمانى او را رعايت كرد و صلاح ديد كه به وى مدد رساند دوست داشت كه درخواست بهرامشاه را برآورد و او را پناه دهد . سنجر مساعدت و به فرياد رسيدن بهرامشاه را انتخاب كرد و نتيجه اين كار را رفتن به غزنه قرار داد . خبر
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 315
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٣١٥