« من از طلّاب نجف بودم و شنيدم كه « كسروى » ادّعاى نبوت مىكند . براى بحث و مناظرهء با او به ايران رفتم و بارها و بارها با وى مناظره كردم و ديدم كه او هيچگونه بحثى پيرامون ادّعاى خود را نمىپذيرد و برخى از جوانان را فريب دادهاست . برآن شدم تا او را بكشم ، ولى پولى براى خريد اسلحه نداشتم . واعظ مشهور شيخ عباسعلى [ اسلامى ] حمايتمكرد و من شش تيرى به شصت تومان خريدم و به كورههاى آجرپزى اطراف تهران رفتم و تمرين كردم و دو سگ را با آن كشتم و سپس آن را با خود برداشتم و چون كسروى از من مطمئنبود ، روزى همراه او از خانهاش بيرونرفتيم و ديدم كه هرگاه از خانه بيرونمىرود چهارنفر محافظ دارد كه به آنها « رزمنده » مىگويند . دو نفر از پيش روى و دو نفر از پشت سر مراقبش بودند . روزى كه خواستم او را بكشم و يكى از يارانم نيز با من بود . در پيادهرو چند قدم از او عقب ماندم و شش تيرم را بيرون كشيدم و انگشتم را بر ماشهاش نهادم ولى عمل نكرد و او متوجه شد و عصايش را به ديوار كوبيد و اسلحهاى از آن هويدا شد و به من حمله كرد و با هم درگير شديم و چهار محافظ او كه چنين ديدند ما را رها كردند و گريختند ولى پاسبانان ما را گرفتند و به زندان بردند . سپس با كفالت تا روز محاكمه آزاد شديم » شهيد نواب صفوى داستان كسروى مدّعى نبوت را اينگونه براى من بيان داشت . « 1 » پس از آن نوّاب صفوى ، جمعيت « فدائيان اسلام » را تشكيل داد « 2 » . و شنيدم كه با « ياسر عرفات » نيز ، در دوران طلبگىاش ، ملاقات نموده و او
هامش
( 1 ) . من از ديگرى شنيدم كه « نوّابصفوى » از آيت الله سيد مصطفى كاشانى يكى از مراجع دينى آن روز استفتاء كرده و او فتوا به قتل كسروى دادهبود . همانگونه كه امام خمينى رضوان الله تعالى عليه - حكم قتل سلمان رشدى مرتدّ را صادر فرمود .
( 2 ) . يكى از فدائيان اسلام ، كسروى را به قتل رسانيد . مترجم .