در پاسخ مىگويم : با پاى خويش نزد خبير آمدى بيا !
داستان آن دو قتل چنين است :
اما داستان كشتهشدن فرزند مرجع شيعه در عصر خود ، مرحوم آقا سيد ابوالحسن اصفهانى : قاتل او « شيخ على قمى » مبتلا به جنون ادوارى بود . او پيش از آنكه در نجف ساكن شود . ساكن مدرسهء علميه سامرّاء بود كه من نيز در آن زمان از طلّاب آن مدرسه بودم . يك روز صبح كه با همپايگان در حلقه درس استاد گردآمدهبوديم ، شيخ على قمى را ديديم كه در طرف مقابل چاقوى كوچكى از نوع قلمتراش بيرونآورد و به سوى طلبه ديگرى به نام « شيخ على مهدى دُجَيلى » يورش برد ولى نتوانست كارى انجام دهد و از مدرسه گريخت . بعد از آن واقعه باخير شديم كه وى به نجف رفته ، و پس از مدّتى شنيديم كه او پسر مرحوم علّامه آقا سيد ابوالحسن اصفهانى را كشته است . علت آن هم اين بوده كه او شهريهاى بيش از شهريه مرسوم طلاب مىخواسته و چون خواستهاش برآورده نشد ، هنگامى كه فرزند آقا ، در صف نماز جماعت پدرش ، در صحن شريف علوى ، به سجده رفتهبود ، به وى حملهكرد و سرش را بريد ! و چون ديوانگىاش در محاكم قضائى ثابت شد ، كشته نشد و تنها به ايران تبعيدگرديد و داستانش پايان يافت .
و اما داستان « سيداحمد كسروى » او در اوايل جنگ جهانى دوم ادّعاى نبوّت كرد . در تهران مىزيست و كتابى به نام « ورجاوند بنياد » منتشركرد و مدّعى شد كه اين كتاب به او وحى شده و معجزهء اوست ، همانگونه كه « قرآن » معجزهء رسولخاتم ( ص ) بود . در اين حال يكى از طلّاب حوزهء علميه نجف مشهور به « نوّاب صفوى » اين موضوع را شنيد و به ايران رفت و . . . در آن زمان من نيز
از عراق به ايران سفر كردم و با « نواب صفوى » ملاقات نمودم و ماجرا را جويا شدم و او گفت :
تهمتها و دروغ پردازىها در كتاب « لله ثم للتاريخ » ( فارسى ) — صفحة 82
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٨٢