حالى كه دامن پيراهنش ، پاهاى شريفش را پوشانيده بود و همچون پيامبر خدا ، قدم برمىداشت ، به مسجد در آمده بر ابوبكر وارد شد . ابوبكر در مجمعى از مهاجران و انصار و ديگران نشسته بود ، آنگاه فراروى آنحضرت پردهاى آويختند و او چنان نالهاى سرداد كه همه حاضران را به شيون واداشت و مجلس را منقلب كرد ؛ سپس اندكى آرام گرفت تا آرام گرفتند و بعد ، سخن خود را با حمدوثناى خداوند عزّوجلّ و سلام و صلوات بر رسول خدا آغاز كرد و گفت : « من فاطمه هستم ، دختر محمّد ! سخنم را از گذشته آغاز مىكنم : ( لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ ) : « همانا رسولى از خود شما به سوى شما آمد كه رنجتان بر او دشوار است و بر هدايت شما اصرار دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و رحيم است » « 1 » حال اگر نسبتش را بجوئيد درمىيابيد كه او پدر من است نه پدر شما ، و برادر پسرعموى من است نه برادر مردان شما ! . . . و شما اكنون چنان پنداريد كه ما را « ارث » ى نباشد ( أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ ) : « آيا حكم جاهليت را مىخواهند ؟ ! و چه كسى بهتر از خدا حكم مىكند براى قومى كه اهل يقين هستند ؟ ! » « 2 » پسر ابى قُحافهً ! آيا تو از پدرت ارث مىبرى ولى من از پدرم ارث نمىبرم ؟ ! ( لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا ) : « براستى كه چيزى شگفت و نوظهور آوردى ! » « 3 » پس ، آن را فراروى خويش فرست تا در محشر ملاقاتت كند ، كه
تهمتها و دروغ پردازىها در كتاب « لله ثم للتاريخ » ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٦٤
هامش
( 1 ) . سورهء توبه ، آيه 128 .
( 2 ) . سورهء مائده ، آيه 50 .
( 3 ) . سوره مريم ، آيه 27 .