الف - نعمان بن راشد از زهرى از عروه از عايشه روايت كند كه گفت : « اولين مرحله وحى به رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) رؤياى صادقه بود كه همچون روشناى صبحگاهى مىآمد .
ب - سپس خلوت گزينى محبوب او شد و در غار حراءِ ايامى چند پيش از آنكه به سوى خانوادهاش بازگردد ، شب زنده دارى مىكرد . سپس به خانه باز مىگشت و براى مثل آن توشه بر مىگرفت كه ناگهان حق او را دريافت و نزد او آمد و گفت : « اى محمد ! تو رسول الله هستى » .
ج - رسول الله ( صلى الله عليه و آله ) گفت : « بنا گاه در حالى كه ايستاده بودم به زانو در آمدم . و خسته و در مانده دلم به لرزه در آمد . سپس وارد بر خديجه شدم و گفتم : « مرا بپوشانيد ! مرا بپوشانيد ! تا آنكه ترسم بر طرف شد . پس از آن نزد من آمد و گفت : « اى محمد ! تو رسول الله هستى » .
د - گويد : « تصميم گرفتم كه خود را از بلنداى كوهى پرتاب كنم كه او در آن هنگام خود را به من نشان داد و گفت : « اى محمد ! من جبرئيلم و تو رسول الله هستى » .
ه - سپس گفت : « بخوان » گفتم : « چه بخوانم ؟ » گويد : « مرا گرفت و سه بار به سختى فشرد تا به تنگنا افتادم و بعد گفت : « بخوان به نام پروردگارت آنكه آفريد » و من خواندم »
و - و بعد نزد خديجه آمدم و گفتم : « من بر جانم ترسيدم و او را از داستان خود آگاه كردم » و او گفت : « بشارتت باد كه به خدا سوگند كه خداوند هرگز تو را خوار نگرداند و به خدا سوگند تو صله رحم مىكنى » .
2 - ديدار محمد :
ما هيچ گونه دليل قاطعى براى شك در نظريه اساسى مقطع ( الف ) نداريم . و آن اينكه دعوت محمد با « رؤياى حقيقى » شروع شد ، و اين رؤيا با رؤياهاى