تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
مردم او را شوم و نحس بدانند . پس خواستم تا رسول خدا آن را از ابوبكر بگرداند . » « 1 » و در مسند احمد گويد : « پيامبر - در خانه‌ى ميمونه بود كه - به « عبدالله‌بن زمعه » فرمود : « به مردم بگو نماز بگزارند . » او « عمربن خطاب » را ديد و گفت : اى عمر ! با مردم نماز بگزار . او با مردم به نماز ايستاد كه پيامبر صدايش را كه بسيار بلند بود شنيد و فرمود : « آيا اين صداى عمر نيست ؟ » گفتند : چرا . فرمود : « خداوند جليل و عزيز و همه مؤمنان اين را نمىپذيرند ، بگوييد ابوبكر بايد نماز بگزارد . » - تا آنجا كه گويد : - او مردى رقيق و دل‌نازك است ، و سخن رسول خدا كه فرمود : « شما همراهان يوسفيد . » « 2 » و در حديث ديگرى از « عايشه » گويد : « هنگامى كه رسول خدا بيمار شد ، همان بيمارى كه به فوت او انجاميد . بلال آمد تا از وقت نماز آگاهش نمايد . فرمود : « بگوييد ابوبكر با مردم نماز بگزارد . » - تا آن جا كه فرمود : - « شما همراهان يوسفيد . » پس نزد ابوبكر فرستاديم و او با مردم به نماز ايستاد كه پيامبر در خود احساس سبكى كرد و با تكيه بر دو مرد بيرون آمد . . . و ابوبكر كه وجودش را احساس نمود ، خواست تا عقب برود كه پيامبر به او اشاره فرمود بر جاى خود بمان . سپس آمد تا در كنار ابوبكر نشست و ابوبكر به پيامبر اقتدا كردند . « 3 » و در حديث ديگرى گويد : « رسول خدا هنگامى كه سنگين شد فرمود : « آيا
هامش
( 1 ) - صحيح بخارى ، كتاب المغازى ، ج 3 ص 63 ، و نزديك به آن در صحيح مسلم ، ج 1 ص 313 . ( 2 ) - مسند احمد ، ج 6 ص 34 . ( 3 ) - صحيح بخارى ، كتاب الصلاة ، ج 1 ص 85 و 92 ؛ صحيح مسلم ، ج 1 ص 85 و 92 ؛ مسند احمد ، ج 6 ص 210 ، و نزديك به آن در ص 224 ؛ سنن نسائى ، ج 3 ص 99 و 100 .