در مسند احمد از « عبداللهبن زبير » از « عايشه » روايت كند كه گفت :
« با رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) به يكى از سفرها مىرفتيم كه به « تربان » رسيديم ؛ سرزمينى بدون آب در فاصله چندين مايلى مدينه . . . » تا آخر حديث .
و در همين حديث آمد است كه : پدرش به او گفته است :
« به خدا سوگند دخترم نمىدانستم كه تو اينقدر مباركى ! خداوند در كار تو كه مسلمانان را حبس و نگه داشتى ، چه بركت و گشايشى قرار داد ! » « 1 »
سوم - حديث افك
الف - درصحيح بخارى و صحيح مسلم و مسند احمد از « امّالمؤمنين عايشه » روايت كند كه گفت :
« رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) هرگاه اراده سفر مىفرمود بين زنانش قرعه مىكشيد و نام هريك كه بيرون مىآمد ، او را با خود مىبرد . گويد : براى رفتن به يكى از غزوات بين ما قرعه كشيد و نام من بيرون آمد و با رسول خدا - بعد از نزول حكم حجاب - همراه شدم . من در هودج سير مىكردم و در آن مىنشستم . پس ، رفتيم تا رسول خدا از اين غزوه فارغ شد و بازگشت و در حال بازگشت نزديك مدينه بوديم كه شبانه فرمان حركت داد ، در اين هنگام من برخاستم و به راه افتادم و از سپاه گذشتم ، و چون از قضاى حاجت فارغ شدم به هودج خود بازگشتم كه متوجه شدم گردنبندم كه از « جزع ظفار » بود بريده و افتاده ، پس ، به جستجوى آن پرداختم و يافتنش مرا نگه داشت تا آن گروهى كه هودجم را حمل مىكردند ، آن را برداشتند و بر شترى كه سوار مىشدم قرار دادند و پنداشتند كه من در آن
هامش
( 1 ) - مسند احمد ، ج 1 ص 272 ؛ معجم البلدان ، مادّه : تربان .