تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
براى قضاى حاجت - پيش از ساختن مبال و آبريزگاه - بيرون رفتم و « ام‌ّمسطح » نيز با من بيرون آمد ، و ما تنها شب به شب خارج مىشديم ، و اين پيش از آنى بود كه « آبريزگاه » را نزديك خانه‌هاى خود قرار دهيم ، چون مانند اعراب قديم عمل مىكرديم و از قرار دادن آبريزگاه در نزديكى خانه‌هايمان اذيت مىشديم . پس ، من با « ام‌ّمسطح » كه پدرش « ابىرهم‌بن عبدمناف » و مادرش دختر « صخربن عامر » ، خاله‌ى ابوبكر صديق و فرزندش « مسطح‌بن اثاثه » بود ، خارج شديم و روبروى خانه از كار خود فارغ گشتيم كه « ام‌ّمسطح » در جامه خود بلغزيد و گفت : مرگ بر مسطح ! به او گفتم : سخن خيلى بدى گفتى ، آيا مردى را كه در جنگ بدر حاضر شده نفرين مىكنى ؟ گفت : اى بىعقل ! آيا نشنيدى چه گفته ؟ گفتم : چه گفته ؟ او مرا از سخنان اهل « افك » آگاه كرد و من بيش از پيش بيمار شدم و چون به خانه بازگشتم و رسول خدا بر من وارد شد و گفت : چگونه‌اى ؟ گفتم : اجازه مىدهى نزد پدر و مادرم بروم ؟ گويد : مىخواستم خبر صحيح را از آنها دريابم . پيامبر اجازه‌ام فرمود و من نزد پدر و مادرم رفتم و به مادرم گفتم : مادر ! مردم چه مىگويند ! گويد : گفتم : سبحان الله ! مردم اينها را مىگويند ؟ گويد : آن شب تا صبح گريستم ، به گونه‌اى كه نه سر شكم پايان گرفت و نه ديده بر هم نهادم . پس ، رسول خدا به گاه درنگ وحى ، علىبن ابىطالب و اسامةبن زيد - رضى الله عنهما - را خواست و با آنها و با آنان درباره‌ى جدايى از خانواده خود [ / عايشه ] مشورت كرد . گويد : اما اسامةبن زيد كه از برائت و پاكى خانواده‌ى پيامبر و محبت درونى او آگاه بود نظر به پاكى و برائت داد و گفت : يا رسول الله ! خانواده‌ى توست و ما جز نيكى و پاكى چيزى نمىدانيم . اما علىبن ابى طالب گفت : يا رسول الله ! خداوند تو را در تنگنا قرار نداده است و زنان غير