پيامبر مايه مىگرفت ، و به دلخواه خود حديثى مىپرداخت ، فراوان است . اينك چند نمونه از آنها :
1 ) مسلم در صحيح خود نقل مىكندك عايشه گفت : آنگاه كه رسول خدا در بستر مرگ بود ، به من فرمود پدر و برادر خويش را به پيش من بخوان ، تا وصيتى بنويسم ، زيرا از آن بيم دارم كه آرزو كنندهاى آرزو كند ، و يا گويندهاى بگويد كه من به امر خلافت سزاوارترم ، در حالى كه خدا و مؤمنين جز ابوبكر كسى را به خلافت نمىپذيرد ! ! !
2 ) در صحيح بخارى نيز آْمده است كه عايشه گفت : چون مرض رسول خدا شدت يافت ، به عبدالرحمان فرزند ابوبكر فرمود : استخوان شانه * « 1 » و يا لوحى بياور كه نامهاى در حق ابوبكر بنويم ، تا كسى در موضوع خلافت با وى مخالفت نكند ، و چون عبدالرحمان خواست از جاى خود برخيزد ، و وسائل تحرير بياورد ، رسول خدا فرمود : اى ابوبكر ! خدا و مؤمنان نمىپذيرند كه در حق تو كوچكترين اختلافى رخ دهد ! ! * * « 2 »
چنان كه ملاحظه مىكنيد ، عايشه در اين دو حديث ، در تأييد و تثبيت
هامش
( 1 ) در آن زمان شايد پارهاى از يادداشتها در استخوان شانه و كتف ثبت مىشد ، ولى غالباً نامهها را روى پوست مىنوشتند ، و در سيرهء پيامبر ( ص ) ديده نشده است كه او نامه يا پيمانى را روى استخوان شانه نوشته باشد !
( 2 ) * * « نقش عايشه در تاريخ اسلام » فصل احاديث عايشه در امر خلافت ، عايشه خواسته است با نقل اين دو روايت داستان جلوگيرى عمر از نوشته شدن وصيتنامهاى كه پيامبر مىخواست دربارهء حضرت على بفرمايد ، از بين برد ، و چنين نشان دهد كه در آن داستان نيز مقصود پيامبر از نوشتن وصيتنامه وصيت دربارهء پدرش بوده است ، نه وصيت دربارهء على ! و علت اينكه پيامبر آن وصيتنامه را ننوشت ، جلوگيرى عمر نبود بلكه چون پيامبر متوجه شد كه نيازى به نوشتن چنين وصيتى نيست ، از نوشتن آن منصرف گرديد ، زيرا موضوع خلافت ابوبكر به قدرى روشن و مسلم بود كه خدا و مؤمنان دربارهء آن مخالفتى نداشتند ، تا نيازمند وصيتنامه و مدرك كتبى بوده باشد ! !
نگاه كنيد به « عبداللهبن سبا » فصل سند كتبى ج 1 .