اميرالمؤمنين ! نامهء تو بدست من رسيد . مردم به ما چه خواهند گفت ، آنگاه كه آنها را به بيعت با يزيد مىخوانيم ، در حالى كه او سگباز و ميمونباز است ، و هر روز به رنگى لباس مىپوشد ، و هميشه از شراب مست و مخمور مىباشد ، و از موسيقى هم پرهيزى ندارد ! از آن طرف برابر او افرادى چون حسين بن على و عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر وجود دارند . اما يك راه باقى هست ، و آن اين كه تو به دو فرمان دهى ، يك يا دو سال طبق روش رقباى خويش و به اخلاق آنها عمل كند . آن وقت است كه شايد ما بتوانيم مردم را بفريبيم ! !
پيامبر نده به سوى معاويه رفت ، و رسالت خويش باز گفت . معاويه گفت : واى بر فرزند عبيد ! بخداى سوگند ! شنيدهام آوازهخوان براى او سروده است كه « امير پس از من ، زياد خواهد شد » ! به خداى نسب او را به مادرش سميه و پدر بردهاش عبيد خواهم گرداند ! ؟ « 1 »
طبرى و ابن اثير ، اين داستان را با تفصيل بيشتر و با كمى اختلاف و بازگو مىكنند : كه فرستادهء زياد به دو گفت : من معتقدم تو رأى معاويه را اين گونه تخطئه نكنى و فرزندش را چنين مورد غضب و خشم او ننمائى ! من به نزد يزيد رفته و به او خبر خواهم داد كه خليفه با زياد در مسئله بيعت با تو مشورت كرده است ، و او از مخالفت كردن مردم هراس دارد ؛ زيرا اعمال ناشايستهاى از تو مشاهده مىشود . نظر زياد اين است كه تو از اين رفتار ناشايست دست بردارى ، تا امكان بيعت و خلافت براى تو پيدا شود !
زياد نظر فرستادهء خويش را پذيرفت . او از بصره حركت كرده و به شام رفت و در آن جا پس از ملاقات يزيد ، نظر زياد را باز گفت . يزيد هم رأى وفكر زياد را پذيرفت ، و از بسيارى كارهاى ناشايسته و بداش موقتاً دست كشيد ! !
آنگاه فرستاده نامهء زياد را به دست معاويه سپرد . زياد در نامه خويش ، معاويه را از تعجيل در كار نهى كرده بود . معاويه با خواندن نامه ، فكر زياد را
هامش
( 1 ) « يعقوبى » 2 / 162 - 261 ، چ اروپا .