كه قوم ثمود را به ورطهء هلاكت و بدبختى انداخت ، عثمان نيز مانند وى ، در ميان شما مسلمانان مايهء اختلاف و فساد نگردد ! ! اگر عثمان كشته شد ، اينك طلحه بهترين ، و لايقترين مردم براى مقام خلافت ، در ميان شما حاضر است ، با او بيعت كنيد و از اختلاف و تفرقه بپرهيزيد ! ! عايشه پس از اين سخنان ، با عجله و سرعت هرچه بيشتر ، به سوى مدينه رهسپار گرديد ، و در طول راه دربارهء حوادث و اوضاع مدينه فكر مىكرد ، ولى در رسيدن طلحه به مقام خلافت ، شك و ترديدى به خود راه نمىداد « 1 »
عايشه به سرعت راه مدينه را مىپيمود ، و خود را با اين افكار و گفتار سرگرم مىنمود كه : « عثمان آن مرد يهودى ؛ عثمان آن خرفت و احمق از رحمت خدا دور باد ! او از رحمت خدا محروم باد ! عثمان را كنار بگذار ! از طلحه به من بگو ! از آن شير ميدان جنگ ، از پسر عمويم طلحه به من سخن بگو ! اى طلحه ! خوشا به حال پدرى كه همچو تو فرزندى دارد ، مرحبا بر مادرى كه چون تو فرزندى زاده ، مردم چه خوب تشخيص دادهاند ، كه تنها طلحه را سزاوار پيشوائى يافتهاند ، و او را به خلافت برگزيدهاند ؛ آرى تنها او است كه شايستهء اين مقام است ، گويا با چشم خود از دور مىبينم ، كه مردم دست بيعت به وى مىدهند ، و با وى بيعت مىكنند ، مركب مرا برانيد ! با سرعت برانيد ! تا خود را به وى برسانم . »
عايشه خود را بدينگونه مشغول ساخته بود ، و راه مدينه را مىپيمود ، تا در اثناى راه با « عبيدبنامكلاب « 2 » كه از مدينه مىآمد ، روبرگرديد ، و از وى پرسيد : عبيد ! از اوضاع مدينه چه خبر ؟
عبيد گفت : عثمان را كشتند ، و بعد از وى هشت روز بلاتكليف ، و بىسرپرست ماندند .
هامش
( 1 ) زيرا طلحه عموزاد خليف اول بود و اين قوم و خويشى به نظر عايشه او را بخلافت نزديك مىكرد ولى عايشه دربار على عموزاد پيغمبر اكرم ( ص ) اين نظر را نداشت ! !
( 2 ) عبيد از قبيل ليث بود داستان مكالم وى با عايشه را مورخين نوشتهاند مانند طبرى در ( 5 / 172 ) و ابناثير 21 در ( 3 / 80 ) و طبقات ابنسعد ( 4 / 88 ) و كنزالعمال ( 3 / 16 ) .