« زبير » فرمانده جنگ و شوهر خواهرش « اسماء » « 1 » را نيز از دست داد .
اين بود كه وى پس از پايان جنگ در ميان امواج خروشان تأثر و تأسف دست و پا مىزد و با هزاران حسرت و ندامت كه در اثر گوش ندادن به نصيحت و راهنمايى خيرخواهان ، متوجه او گرديده بود به خانهء خويش بازگشت ، او در حالى به مدينه برمىگشت كه دلش مالامال و مملو از كينه و خشم ( على ) بود ، دشمنى و عداوت ( على ) مانند ديگى در نهاد عايشه مىجوشيد ولى چارهاى جز اين نداشت كه در دوران حيات و زعامت على آن همه عداوت و دشمنى را در دل خود نهان سازد و بر روى آتشهاى خشم و كينهاش خاكستر موقتى بپاشد .
لذا وقتى خبر مرگ ( على ) به گوش او رسيد سجدهء شكرى به جاى آورد و اظهار سرور و شادى نمود و از وجد و خوشحالى اين شعر را بر زبان راند :
على برفت و ديگر براى وى بازگشتى نيست .
با درگذشت وى آنچنان در دل خود احساس شادى و سرور نمودم كه خانوادهء مسافر از برگشتن مسافر عزيزش احساس سرور مىكند .
آرى با رفتن على چشم من روشن گرديد « 2 » .
عايشه كه اين اشعار را به پايان رسانيد سپس پرسيد : قاتل على كسيت ؟
گفتند : مردى از قبيلهء « مراد »
عايشه شعرى خواند كه مضمون آن چنين است :
او ( على ) اگر چه در موقع مرگ از ما دور بود ولى زنده باد جوانى كه
هامش
( 1 ) اسماء دختر ابوبكر و خواهر بزرگ عايشه بود مادرش قيله يا قتيله نام داشت اسما را ذات نطاقين يعنى « صاحب دو كمربند » ناميدهاند زيرا وى در روز هجرت پيامبر سرپوش يا كمربند خود را دو نيم كرد و براى رسول خدا سفره قرار داد او همسر زبير بود كه سه فرزند به نامهاى عبداللهعروه و منذر از او به دنيا آورد سپس زبير طلاقش داد اسما زنده بود تا فرزندش عبدالله در سال 73 هجرى كشته شد او نيز پس از عبدالله بفاصل چند روز و در صد سالگى چشم از جهان فرو بست - اسدالغابه : 5 / 468
( 2 )فالقت عصاها و استقر بها النوى * كما قر عيناً بالاياب المسافر