جسم ضعيف ناتوان من چگونه مىتواند در مقابل آتشهاى سوزان ، تاب و تحمل كند .
على داستانى را ياد آور شد كه خود مىدانستم ولى فراموش كرده بودم .
آرى جنگ با على را ، دين و دنيا هر دو محكوم مىدانند . ننگ و عارش مىشمارند .
اين بود كه بعلى گفتم :
يا اباالحسن بيش از اين ملامتم مكن برخى از آنچه به من گفتى در تنبه و آگاهيم بساست . « 1 »
مسعودى به گفتار خود چنين ادامه مىدهد كه :
چون عبدالله پسر زبير از تصميم پدر اطلاع يافت به وى گفت :
- پدر ! در اين موقع حساس چگونه ما را وا مىگذارى و خود راه فرار پيش مىگيرى ؟ ! .
زبير - پسرم ! على داستانى را ياد آورم كرد كه فراموش نموده بودم و آن داستان مرا از ادامهء جنگ منصرف ساخته است .
عبدالله - پدر ! نه ، به خدا سوگند آنچه گفتى بهانهاى بيش نيست بلكه شمشيرهاى تيز و نيزههاى بلند سپاه دشمن ، در دست جوانان شجاع وجنگجو ، تو را اين گونه بترس و وحشت انداخته و از جنگ بازت مىدارد .
زبير - خدا هچو تو فرزندى را خوار و ذليل گرداند كه مايهء بدبختى و هلاكت پدر گردد و براى ذلت و خوارى پدر بكوشد « 2 »
اين پاسخ را اعثم نقل كرده است ولى بنا به نقل مسعودى زبير در پاسخ عبدالله چنين گفت :
هامش
( 1 )اخترت عارا على نار مؤججه * ما ان يقوم لها خلق من الطين
نادى على بأمر لست اجهله * عار لعمرك فى الدنيا و فى الدين
فقلت حسبك من عذل ابا حسن * بعض الذى قلت منذ اليوم يكفينى( 2 ) تاريخ اعثم - مسعودى - شرح نهجالبلاغه ابنابىالحديد 2 / 170 .