و او نيز اشعارى مىسرود و چنين مىگفت :
« عايشه ! شروع جنگ و خونريزى از تو بود !
اينهمه امواج خروشان حوادث از تو برخاست !
تو بودى كه به قتل خليفه فرمان دادى !
تو بودى كه فتوا بر كفر وى صادر نمودى « 1 » ؟ »
تيراندازى به سوى عمار ادامه يافت ، او نيز بر اسب خود تازيانه زد ، و خود را از ميان لشكر به كنار كشيد ، و به نزد على ( ع ) آمد و عرضه داشت :
يا اميرالمؤمنين ! صبر و انتظار تا كى و تا چند ؟ ! آنچنان كه من ديدم اين گروه براى تو چيزى جنگ آماده نكردهاند .
هامش
( 1 )فمنك البداء و منك الغير * و منك الرياح و منك المطر
و انت امرت بقتل الامام * و قلت لنا انه قد كفر