عبداللهبنزبير را مخصوصاً بسوى زبير اعزام نمود و به وى چنين دستور داد كه :
عبدالله ! تو در هنگام اجراى مأموريت خود نبايد با طلحه ملاقات كنى زيرا او يك مرد متكبر ، خودپسند ، و انعطافناپذير است ، او بسيار آشوبگر و فتنهانگيز مىباشد ، به گاوى مىماند كه شاخ خود را براى پاره كردن شكم هر رهگذرى آماده كرده باشد طلحه از جهل و نادانى كارهاى سخت و خطرناك را آسان و هموار تلقى مىكند .
عبدالله ! در لحظهءمرگ به وى چنين بگو ! كه فرزند دائى تو « على » مىگويد : زبير ! چه شد كه مرا در حجاز شناختى و با من بيعت نمودى ولى در عراق مرا فراموشم نمودى و راه بيگانگى پيمودى ؟ !
زبير ! چگونه از آنچه بودى برگشتى و مهر و محبتى كه نسبت به من داشتى به عداوت و دشمنى و پيمانشكنى مبدل ساختى ؟ ! « فما عدا مما بدا » « 1 » .
ابن عساكر در اين جا اضافه مىكند و مىگويد : على ( ع ) به زبير چنين پيام فرستاد كه : زبر ! تو آن روز مگر به اختيار خود و با رضاى خاطر با من بيعت نكردى ؟ ! چه شد كه امروز ريختن خون مرا مباح مىدانى ، و جنگ مرا براى خود واجب ، و يك وظيفهء حتمى مىپندارى ؟ !
ابنعباس مىگويد : من مأموريت خود را انجام دادم ، وسفارش على را به زبير رسانيدم ولى زبير بيش از اين يك جملهء بىسر و ته چيزى نگفت كه : ما ، در بيم و هراسيم با اين حال آرزوى خلافت در سر مىپرورانيم . « 2 »
باز ابنعباس مىگويد : پسر زبير كه در گفتگوى ما شركت داشت پيش از آنكه زبير لب به سخن بگشايد رو به من كرد و گفت :
هامش
( 1 ) اين مثل در زبان عرب معروف است كه خلاصه معنى آن چنين خواهد بود : « چه پيش آمد كه چنين شد » شرح نهجالبلاغه 1 / 72 - 73 ، عقدالفريد 4 / 314 ، اغانى 16 / 127 تاريخ دمشق 5 / 363 - 365 .
( 2 ) شرح نهجالبلاغه ابنابىالحديد 2 / 165 ، اغانى 16 / 126 .