و بسوى لشكر عايشه حركت نمود ، آنان نيز عايشه را بر شتر خود سوار نمودند و براى مقابله با لشكر حكيم به پا خاستند ، و در ميان اين دو لشكر جنگ شديدى واقع گرديد ، به طورى كه تاريخ نويسان اين جنگ را « جنگ جمل كوچك » ناميدهاند ، و جنگ اميرالمؤمنين ( ع ) را جنگ جمل بزرگ .
بالاخره در اثناى جنگ مردى از طايفهء « ازد » به حكيمبنجله حمله نمود ، و شمشيرى بر پاى وى فرود آورد و از بدنش جدا ساخت .
حكيمبنجبله پاى بريدهء خود را برداشت و با شدت بسوى آن مرد پرتاب نمود و او را نقش زمين ساخت سپس خود را كشان كشان بر روى او انداخت ، مرد « ازدى » در زير جثهء سنگين حكيمبنجبله آنقدر دست و پا زد تا خفه گرديد ، حكيم نيز در روى جسد بىجان آن مرد آخرين لحظات و دقايق زندگى خود را مىپيمود رهگذرى او را ديد و از وى پرسيد : حكيم ! چه كسى تو را به اين روز سياه انداخت ؟ !
حكيم گفت : اين مرد كه اينك پشتى من است ! ! رهگذر كه با دقت نگاه كرد مرد ازدى را در زير بدن نيمه جان حكيم مشاهده نمود .
حكيمبنجبله يك مرد شجاع و معروفى بود بدينگونه در راه طرفدارى از حق و حقيقت به قتل رسيد و به درجهء شهادت نائل گرديد .
ابومخنف مىگويد : در اين جنگ ، تمام ياران حكيمبنجبله ، كه تعدادشان به سيصد نفر مىرسيد ، با سه تن از برادران وى كشته شدند .
و بدين صورت سومين جنگ نيز به نفع لشكر عايشه پايان يافت و شهر بصره از هر لحاظ در تصرف آنان قرار گرفت ، از اين تاريخ تمام مردم بصره حتى لشكرى كه قبلا عليه لشكر عايشه تشكيل شده بود در برابر بشكر عايشه تسليم شده به آنان پيوستند .
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 130
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٣٠