گزين تا نو شوى .
به درستى كه من خورشيد را مىبينم كه در نظر مردم از آن محبوبيّت روزافزون برخوردار است چون براى آنان پيوسته نمىتابد .
و بعد فالتمثيل يكسب القول قوّة فان كان فى المدح كان أهزّ للعطف و أنبل فى النّفس و ان كان فى الذّم كان وقعه أشدّ و ان كان وعظا كان أشفى للصدر و أبلغ فى التّنبيه و الزّجر و ان كان افتخارا كان شأوه أبعد .
پس از آن ، تمثيل به سخن نيرو مىبخشد ؛ اگر گفتار در قلمرو ستايش باشد بيشتر عاطفه را به هيجان مىآورد و تير سخن ژرفتر در جان مىنشيند ، و اگر در نكوهش باشد شديدتر نفوذ مىكند ، و اگر پند باشد بهتر سينه را درمان مىدهد و در آگاه ساختن و بازداشتن رساتر است ، و اگر گفتار در راستاى به خود باليدن باشد دامنه و قلمرو آن دور تر و گستردهتر مىشود . [ « شأو » : دامنه ، قلمرو ، ميدان ]
كقول من وصف كأسا علاها الحباب :
مانند سخن كسى كه جامى را كه بر فراز آن حباب است وصف كرده :
و كأنّها و كأنّ حامل كأسها * إذ قام يجلوها على النّدماء « 1 »
شمس الضّحى رقصت فنقّط وجّهها * بدر الدّجى بكواكب الجوزاء
و گويا آن شراب و حامل جام آن آنگاه كه برخاست تا بر نديمان عرضه كند ، بسان خورشيدى است كه مىرقصد و ماه تاريكى چهرهاش را با ستارههاى جوزا نقطهچين كرده است .
« جوزاء » نام برجى از بروج آسمان . و نام ستارههايى است . حبابهايى كه بر روى شراب افتاده است به نقطههايى كه ماه با ستارههاى جوزا بر خورشيد مىنهد تشبيه شده است .
هامش
( 1 ) - « خمر » مؤنث مجازى است ازاينرو ضمير « كأنّها » و « كأسها » ، « يجلوها » را مؤنث آورده است .
« دجى » : تاريكى .