تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جواهر البلاغة ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
المنقول عنه و نحو لفلان علىّ يد تريد باليد النّعمة لأنّها سبب فيها . و براى مجاز علاقه‌هاى فراوان هست ، مهمترين آنها عبارت است از : 1 - علاقهء سببيّت : و آن سبب بودن و مؤثر بودن منقول‌عنه در غير است ، و اين مجاز در جايى است كه لفظ سبب ذكر شود و مسبّب از آن اراده گردد ؛ مانند : « رعت الماشية الغيث » چهارپايان باران را چريدند . يعنى گياه را . براى اين‌كه باران سبب در روييدن گياه است . و قرينهء اين مجاز يعنى « رعت » لفظيّه است ، براى اين‌كه علاقه از جهت معناى منقول‌عنه اعتبار مىشود . و مانند « لفلان علىّ يد » براى فلانى بر من دستى ( نعمتى ) هست . اراده مىكنى از دست نعمت را براى اين‌كه دست سبب در نعمت است . شرح : « علاقات » : مناسبت‌ها و پيوندهاى بين معناى مجازى و حقيقى . « منقول عنه » : وقتى شما مىگوييد « لفلان علىّ يد » براى فلانى بر من دستى ( نعمتى ) هست ، در اين تعبير معناى حقيقى « يد » عضو مخصوص است و همان منقول‌عنه است يعنى از آن نقل داده شده است ، و نعمت معناى مجازى و منقول‌اليه است . « ماشية » : به چهارپايان از گاو ، گوسفند و شتر مىگويند . « لأنّ العلاقة تعتبر » : يعنى در اينجا قرينه ( رعت ) لفظى است ليكن علاقه‌اى كه يك مناسبت معنوى است با توجه به معنى منقول‌عنه لحاظ مىشود . و « رعت » قرينه است چون فعل چريدن با گياه تناسب دارد نه با باران . خلاصه : در مثال اول « غيث » مجاز مرسل است و علاقهء آن سببيّت است . يعنى سبب ( باران ) ذكر شده و مسبب ( گياه ) اراده شده است . و در مثال دوم « يد » علت فاعلى و سبب ذكر شده و مسبب ( نعمت ) اراده شده است . « 1 » 2 - و المسببيّة هى أن يكون المنقول عنه مسبّبا و أثرا لشىء آخر و ذلك فيما إذا ذكر لفظ المسبب و أريد منه السّبب ، نحو :
« وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ رِزْقاً »
أى مطرا يسبّب الرّزق .
هامش
- و بدان كه : يك لفظ گاهى با توجه به يك معنى هم شايسته است كه مجاز مرسل باشد و هم استعاره به دو اعتبار . [ يعنى اگر به اعتبار علاقهء مشابهت باشد استعاره مىشود و اگر به اعتبار علاقه‌اى غير از مشابهت باشد مجاز مرسل مىشود ] . ( 1 ) - مجاز مرسل با علاقهء سببيّت در فارسى مانند :كنم با وصل و هجران صبر چندانى كه بتوانم * كه باشد صبر در آغاز صبر و نوش در پايانمقصود از لفظ صبر اخير در مصراع دوم دواى معروف است كه سبب تلخى است ، پس در اينجا مراد از ذكر سبب همان مسبّب است كه تلخى باشد . ( هنجار گفتار ، ص 197 )