منادى او در ميان مردم فرياد كند كه ، اسير بگيريد ! اسير بگيريد ! و كسى را نكشيد مگر آنكه از اسارت سر باز زند ، و سواران با گروههاى اسرا يكى پس از ديگرى وارد مىشدند و خالد مردمانى را مأمور كرده بود تا بر سر آن نهر آنها را گردن بزنند و يك شبانه روز آن را ادامه دادند و فردا و فردا نيز به جستجوى آنها برخاستند تا به « نهرين » رسيدند و به همين مقدار از هر سوى « أليس » پيش رفتند و آنها را گرفته و گردن زدند كه « قعقاع » و همفكران او به خالد گفتند : « تو اگر تمام مردم روى زمين را هم بكشى ، خون آنها جارى نمىشود ؛ چون خونها از روزى كه از جارى شدن نهى شدهاند و زمين نيز از فرو بردنشان ممنوع شده ، تنها اندكى به پيش مىروند . پس اين آب را بر آنها جارى كن تا به سوگند خود وفا كرده باشى ! » و خالد كه پيشتر جلوى آب نهر را بسته بود ، آن را گشود و رودِ خون جارى شد و بدينخاطر آن رود را تا به امروز « رود خون » نامند . و ديگران از جمله « بشيربن خصاصيه » گفتند : « به ما خبر رسيده كه زمين از هنگامى كه خون پسر آدم را فرو برد ، از فرو بردن خونها منع شده و خون نيز ، از جارى شدن ممنوع شده ، مگر به مقدارى كه سرد و لخته شود » .
و گويد : « در مسير آن نهر آسيا بهائى قرار داشت كه به مدت سه روز با آب سرخفام مىچرخيدند و آرد هجده هزار سپاهى يا بيشتر را فراهم مىكردند ! . . . »
و به دنبال آن داستان شهر « امغيشيا » را آورده و گويد : « هنگامى كه خالد از معركه « أليس » فارغ شد ، به سوى « امغيشيا » رفت و آنها را غافلگير كرد و مردمش را كوچ داد تا در بيابانها پراكنده شدند . سپس دستور داد تا آن شهر و هرچه در محدوده آن بود همه را ويران سازند ! و آن شهرى بود همانند « حيره » كه « أليس » پادگان و زرّادخانه آن بود ، و در اين نبرد آسيبى ديدند كه هرگز نديده بودند » .
سيف همه اين داستانها را با شرح و تفصيل و راويان گوناگون آن در خيال خود ساخته و پرداخته است ، و ما اينك آنچه را كه در اين دو داستان آفريده ،
معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 496
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٤٩٦