تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
حق را به تو نگفتم و تو دروغ تحويلم دادى ؟ اين - يعنى شيطانى كه فرشته‌اش مىناميد - مىگويد : « اى بدبخت ! اى بدبخت ! اگر دست قيس را نزنى سر از تنت جدا مىكند » قيس گفت : « كشتن تو كه رسول‌خدا هستى به دست من سزاوار نباشد . هرچه خواهى درباره‌ام فرمان بده كه من در خوف و نگرانى دشوارى به سر مىبرم ! مرا بُكش كه يك بار مردن براى من آسانتر از آن است كه روزى چند بار بميرم ! » سيف گويد : « اسود بر او ترحم كرد و بيرونش فرستاد » سپس دستور داد تا يكصد رأس گاو و شتر براى قربانى آماده كردند و بعد خطى كشيد و آنها را فراروى خط قرار داد و خود در پشت آن ايستاد و بدون آنكه قيدى بر آنها بزند يا آنها را بخواباند ، ذبحشان كرد و خود از آن خط عبور نكرد . سپس رهايشان ساخت تا جولان دادند و جان سپردند ! » سيف از قول راوى اين قصه روايت كند كه گفت : « چيزى فظيع‌تر و روزى وحشتناكتر از آن نديدم » . سيف گويد : « براى كشتن ناگهانى او در شب ، با همسرش هماهنگ شدند و چون بر او وارد شدند فيروز پيشدستى كرد كه شيطان او بيدارش نمود و جاى فيروز را به او نشان داد و چون درنگ كرد آن شيطان از زبان او كه خواب آلود بود و به فيروز مىنگريست گفت : « فيروز ! مرا با تو چه كار است ؟ » كه فيروز گردنش را كوبيد و او را بكشت » . گويد : « سپس بقيه وارد شدند تا سرش را جدا كنند ، كه شيطان او تكانش داد و به جنبش آمد و توفيق نيافتند ، تا آنگاه كه دو نفر بر پشت او نشستند و زنش موهاى او را گرفت و در حالى كه جيغ و داد مىكرد ، فرد ديگرى گردنش را جدا كرد و او نعره‌اى گاوگونه كشيد كه نگهبانان سر رسيدند و گفتند : چه شده ؟ و آن زن گفت : « به پيامبر وحى شده » و او خاموش شد . . . » * * *
معالم المدرستين ( بازشناسى دو مكتب ) ( فارسى ) — صفحة 487 | السيد مرتضى العسكري / محمد جوادى كرمى