آنان است . » و گفت : « به خدا سوگند ولايت از كف ما برفت ! » عباس گفت : « برادر زاده اين را از كجا مىگويى ؟ » گفت : « سعدبن وقاص با پسر عمويش عبد الرحمن مخالفت نمىكند و عبد الرحمن همتاى عثمان و داماد اوست و هيچ يك از آن دو هرگز با يار خود مخالفت نمىكنند . و اگر زبير و طلحه نيز با من باشند سودى از آن نخواهم برد . زيرا ابنعوف در جمع سه نفر ديگر است . » .
ابنكلبى گويد : « عبد الرحمنبن عوف شوهر « ام كلثوم » دختر عقبهبن ابىمعيطبود كه مادرش « أروى » است و أروى مادر عثمان بود . و بدينخاطر امام او را داماد عثمان ناميد . » « 1 »
و از ابىمخنف روايت كند كه گفت : « هنگامى كه عمر دفن شد اصحاب شورى دست نگه داشتند و كارى نكردند و ابوطلحه امام جماعت آنها بود . صبح روز بعد ابوطلحه آنها را براى مناظره به محل بيت المال برد . دفن عمر روز يكشنبه چهارمين روز ضربت خوردن او بود و صهيببن سنان بر او نماز گزارد . گويد : عبد الرحمن كه مناظره و نجواى آنها را ديد و متوجه شد كه هر يك ديگرى را از خلافت دور مىكند به آنان گفت : « اى جماعت ! من خودم و سعد را بيرون مىكنم تا از جمع شما چهار نفر يكى را انتخاب نمايم . زيرا ، گفتگو به درازا كشيده و مردم در پى آنند كه خليفه و امام خود را بشناسند ، و آنها كه از راه دور آمدهاند و منتظر آنند بايد به وطنشان بازگردند . » پس ، همگى آنچه را كه بدان پيشنهاد كرد پذيرفتند جز على كه گفت : « مىانديشم ! »
پس از آن ابوطلحه نزد آنها آمد و عبد الرحمن او را از پيشنهاد خود و پذيرش آنها جز على آگاه كرد . ابوطلحه روى به على كرد و گفت : « يا اباالحسن ! ابا محمد [ / عبد الرحمن ] مورد اعتماد تو و مسلمانان است . تو را چه شده كه
هامش
( 1 ) - و نزديك آن در عقد الفريد ، ج 3 ص 74 .