معاويه نيز در نامهاش به امام على ( ع ) به اين موضوع و موضوع روايت يعقوبى اشاره كرده و گويد :
« ديروزت را بهخاطر دارم كه چون با ابوبكر صديق بيعت شد ، نشسته خانه ات را بر حمار سوار مىكردى و دست در دست دو پسرت حسن و حسين مىرفتى و يكايك اهل بدر و سابقين را به سوى خودت فرامىخواندى . با همسرت به سويشان مىشدى و با پسرانت به كويشان مىخراميدى و آنها را براى مقابله با صاحب رسول خدا به يارى مىطلبيدى ، ولى جز چهار يا پنج نفر پاسخت ندادند . و به جان خودم سوگند كه اگر تو بر حق بودى اجابتت مىكردند . لكن تو ادعاى باطلى كردى ، و سخن ناشناختهاى گفتى ، و هدف ناشدنى را نشانه گرفتى . و من هر چه را فراموش كنم اين سخنت به ابوسفيان را فراموش نخواهم كرد كه چون تحريكت نمود و به هيجانت آورد گفتى : « اگر چهل نفر صاحب عزم و اراده را در آنها بيابم با اين قوم مبارزه خواهم كرد . » . « 1 »
و معمّر از زهرى از عايشه روايت كند كه او در سخنانش پيرامون مكالمات فاطمه و ابوبكر درباره ميراث پيامبر ( ص ) گفته است :
« فاطمه با ابوبكر قطع رابطه كرد و با او سخن نگفت تا از دنيا برفت . او بعد از پيامبر ( ص ) شش ماه زندگى كرد و چون وفات نمود شوهرش او را دفن كرد و ابوبكر را آگاه ننمود و خود بر او نماز گزارد . و على تا فاطمه زنده بود در بين مردم منزلتى داشت و چون فاطمه وفات كرد ، مردم از على روى برتافتند . » معمّر گويد : مردى به زهرى گفت : « آيا على شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد ؟ ! » زهرى گفت : « نه او « 2 » و نه هيچ يك از بنىهاشم با وى بيعت نكردند تا آنگاه كه على
هامش
( 1 ) - شرح ابنابى الحديد ، ج 2 ص 67 و صفين نصربن مزاحم ص 182 .
( 2 ) - در تيسير الوصول آمده است كه گفت : « نه به خدا ، و نه هيچ يك از بنىهاشم . »