و ابوعبيده جراح به او گفت : « اى ابوالحسن ! تو كم سن و سالى و اينان پيران قريش و قوم تو هستند . تو از تجربه و شناخت آنها به اين امور بىبهرهاى ، و من ابوبكر را براى اين مقام نيرومندتر و بردبارتر و آگاهتر مىدانم . پس اين كار را به او واگذار و به آن خشنود باش . زيرا اگر تو زنده بمانى و عمرت دراز گردد ، شايسته و بايسته اين مقام تنها تو خواهى بود كه صاحب برترى و خويشاوندى و سابقه و جهاد در اسلام هستى . » .
و على گفت : « اى گروه مهاجران ! خدا را ! خدا را در نظر بگيريد و حكومت محمد را از خانه و خانوادهاش به خانه و خانواده تان نبريد ، و اهل او را از مقام و جايگاه و حق او در ميان مردم بر كنار نسازيد . آيا قارى و مفسّر كتاب اللّه ، فقيه دين خدا ، عالم به سنت و آگاه به امور رعيت از ما نيست ؟ به خدا سوگند كه او در بين ماست . پس ، از هواى نفس پيروى نكنيد كه بر دورى خود از حق بيفزائيد . »
و بشيربن سعد گفت : « يا على ! اگر اين سخنان را انصار ، پيش از بيعتشان با ابوبكر از تو شنيده بودند ، هيچ يك درباره تو اختلاف نمىكردند . ولى آنها اكنون بيعت كردهاند ! » و على به خانه بازگشت و بيعت نكرد . « 1 »
و نيز ، ابوبكر جوهرى گويد :
« فاطمه آنچه را كه با على و زبير انجام شد مشاهده كرد و بر در حجره ايستاد و گفت : « ابوبكر ! چه زود بر اهلبيت رسول اللّه يورش برديد ! به خدا سوگند با عمر سخن نگويم تا خدا را ملاقات نمايم . » « 2 »
و در روايت ديگرى گويد : « فاطمه در حالى كه مىگريست و فرياد مىزد و مردم را عقب مىراند از خانه بيرون آمد . » « 3 »
هامش
( 1 ) - سقيفه ابوبكر جوهرى به روايت ابنابى الحديد در شرح نهج البلاغه ، ج 2 ص 2 - 5 .
( 2 ) - شرح نهج البلاغه ابنابى الحديد ، ج 1 ص 134 و ج 2 ص 2 - 5 .
( 3 ) - شرح نهج البلاغه ابنابى الحديد ، ج 1 ص 134 و ج 2 ص 2 - 5 .