تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
به گردن وى زد و بسيار محكم كرد . سپس به مغيره گفت : او را به زندان افكن تا دستور امير المؤمنين برسد . مغيره چنان كرد . زندان در آن زمان از نى ساخته مىشد و معن در انديشهء خروج افتاد و به كسانش پيام داد كه اشتر و كنيز و عباى قطوانى مرا بفرستيد . آنان چنان كردند و او شبانه از زندان خارج شد و با كنيزك سوار استر شد و چندان براند تا بترسيد كه روشنائى صبح آشكارش كند . پس اشتر را بنشانيد و آن را ببست و خود پنهان شد تا ديگر كسى به طلبش نيامد . آنگاه چون شب فرا رسيد عباء را باز روى اشتر انداخت و سفر آغاز كرد و چندان برفت تا بر عمر وارد شد . عمر در آن حال تازيانه‌يى در دست داشت و كسانى را كه خواب بودند براى نماز بامداد بيدار مىكرد . معن اشتر و كنيزك خويش را به سمتى برد و خود به عمر نزديك شد و گفت : سلام و رحمت خدا و بركات او بر تو باد اى امير المؤمنين . گفت : و بر تو نيز ، تو كه هستى ؟ گفت : معن بن زائده‌ام و آمده‌ام پيش تو توبه كنم . گفت : كه توبه كردى ! خدا زنده‌ات نگذارد . سپس نماز صبح را بخواند و به مردم گفت : هر كس به جاى خويش نشيند و چون خورشيد سر برآورد گفت : اين معن بن زائده است كه نقش مهر خلافت را جعل كرده و با آن مالى از خراج كوفه به چنگ آورده است . اكنون دربارهء او چه مىگوئيد ؟ كسى گفت : دستش را ببر ، و ديگرى گفت : او را مصلوب كن ، و على خاموش بود . عمر به وى گفت : اى ابو الحسن چه مىگوئى ؟ گفت : اى امير المؤمنين مردى به كذب ، كارى كرده است ، كيفر وى تازيانه است . پس عمر او را به شدت - و يا شايد راوى گفت : بسيار شديد - بزد و به زندان افكند و بسيار در زندان بماند . پس به دوستى قريشى پيام داد كه با امير المؤمنين دربارهء رهائى من سخن بگوى . مرد قريشى چنان كرد و گفت : اى امير المؤمنين ، معن بن زائده كيفرى را كه شايسته‌اش بود چشيد ،