او با ايشان بجنگيد و آنان وى را بكشتند و در بستانى در رامجرد به خاك سپرده شد . خبر به ابن عامر رسيد و شتابان بيامد و بر ايشان تاخت . ميمنهء سپاهش با ابو برزه نضلة بن عبد الله اسلمى و ميسره با معقل بن يسار مزنى و فرماندهى سواران با عمران بن حصين خزاعى و فرماندهى پيادگان با خالد بن معمر ذهلى بود . ابن عامر با اهل اصطخر بجنگيد و آنان را شكست داد و به درون اصطخرشان راند و خداوند آن شهر را به عنوه مفتوح ساخت . ابن عامر در آنجا نزديك يكصد هزار تن را بكشت و به درابجرد كه پيمان شكسته بود آمد و آن را بگشود و سپس عزم كرمان كرد .
عمرو ناقد از مروان بن معاويه فرازى و او از عاصم احول و او از فضيل بن زيد رقاشى روايت كرد كه گفت : ما شهر ياج را يك ماه طولانى در محاصره داشتيم و هر روز مىپنداشتيم كه آن را فتح خواهيم كرد . روزى اهل شهر با ما نبرد كردند و ما به لشكرگاه بازگشتيم . بردهيى مملوك عقب ماند و پنداشتند كه گريخته است .
همان برده امانى براى ايشان بنوشت و با تير به سويشان افكند « 1 » .
هم او گويد كه ما به قصد نبرد رفته بوديم ولى آنان از حصار خود برون آمدند و گفتند : اين امان شما است . ما در اين باب به عمر بنوشتيم و او پاسخ داد كه بردهء مسلمانان از مسلمانان است و ذمه او همچون ذمهء ايشان ، پس امانش بايد تنفيذ شود . ما امان او را تنفيذ كرديم .
قاسم بن سلام از ابو النصر و او از شعبه و او از عاصم و او از فضيل روايت كرد كه گفت : ما در سيراف با دشمن نبرد مىكرديم .
آنگاه ماجرايى از همان گونه را حكايت كرد . سعدويه از عباد بن عوام و او از عاصم احول و او از فضيل بن زيد رقاشى نقل كرد كه
هامش
( 1 ) . به زير نويس صفحه 532 رجوع شود .