سياه داشت و از اين روى بصره خوانده شد . به قولى تسميه آن شهر به بصره به خاطر زمين نرم آن بوده است .
گويند كه مسلمانان در بصره خيمهها و خرگاه و چادرهاى از موى بافته بر افراشتند و در آنجا بنايى نبود . عمر هرثمة بن عرفجهء بارقى را كه در بحرين بود به يارى عتبه فرستاد . هرثمه سپس به موصل رفت . گويند عتبة بن غزوان به غزاى ابله رفت و آن را به عنوه بگشود و اين خبر را به عمر بنوشت و به وى آگاهى داد كه ابله بندرگاهى است كه از آنجا به بحرين و عمان و هند و چين مىتوان رفت و نامه را به دست نافع بن حارث ثقفى ارسال داشت .
وليد بن صالح از مرحوم عطار و او از پدرش و او از شويس عدوى روايت كرد كه گفت : ما با امير ابله برون تاختيم و بر آن بلد پيروز شديم . سپس از فرات « 1 » گذشتيم و اهل فرات « 1 » با پيلهاى خود سوى ما برون آمدند . ما بر ايشان ظفر يافتيم و فرات را فتح كرديم .
عبد الواحد بن غياث از حماد بن سلمه و او از پدرش و او از حميرى بن كراثهء ربعى حكايت كرد كه چون مسلمانان به ابله وارد شدند در آنجا نان سفيد يافتند و گفتند اين همان است كه مىگويند فربه مىسازد و چون از آن مىخوردند به دستهاى خويش نگاه كرده مىگفتند به خدا كه ما چاقى نديديم . هم او گفت : مرا پيراهنى نصيب شد كه از پيش سينه گريبانى داشت و سبز بود . با آن در اجتماعات حضور مىيافتم .
مدائنى به نقل از جهم بن حسان مرا گفت كه عتبه ابله را فتح كرد و مجاشع بن مسعود را بر فرات بگمارد و مغيره را توليت نماز گزاردن داد و خود نزد عمر رفت . مدائنى از شيوخ خود روايت
هامش
( 1 ) . در اين عبارات يك جا نهر فرات و جاى ديگر شهر فرات مورد نظر است .