اشتران افسار زده بر او تاخت و قمى جرسهايى برگرفت و به گردن اسبان زد . چون اشتران آواز جرسها را شنيدند بجويان را برداشته سر به كوه و بيابان زدند و فرمانرواى بجه كشته شد . پس از وى خواهرزادهاش كه پدر او نيز از سلاطين بجه بود بر سر كار آمد و طلب هدنه كرد . متوكل على الله نپذيرفت مگر آنكه نزد وى رود و او به سر من رأى رفت و در سال سيصد و چهل و يك با وى صلح شد ، بر اين قرار كه خراج و بقط دهد ، و او را با قمى باز گردانيد .
پس اهل بجه از مهادنه برخوردار شده خراج ادا كردند و ديگر مانع كار مسلمانان در معدن طلا نشدند و اين از جملهء شروط بر پادشاه ايشان بود .
امر كاغذ
گويند : از مصر كاغذ به روم مىرفت و از روم دينار براى اعراب مىآمد . عبد الملك بن مروان براى نخستين بار مقرر داشت بالاى طومارهاى كاغذ عباراتى مانند
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
و نظاير آن كه مشتمل بر ذكر خداوند باشد بنگارند . ملك روم نوشت شما روى كاغذها مطالبى مىنگاريد كه ما را خوش نيايد . اين كار را ترك كنيد و گر نه روى دينار ، پيامبرتان را به الفاظى ذكر خواهيم كرد كه شما را ناخوش آيد . گويد : اين گفته بر عبد الملك گران آمد و اكراه داشت سنت نيكويى را كه نهاده بود ترك گويد ، پس نزد خالد بن يزيد بن معاويه كس فرستاد و گفت : اى ابا هاشم ، معضلى
هامش
حامل آذوقه را جداگانه از طريق دريا اعزام داشت تا از آن راه به بجه روند .