تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
شبانگاه به شهر درآمدند و در آن تكبير گفتند . روميان خواستند از راه آب بگريزند و مسلمانان را بر سر آن يافتند . مسلمانان دروازه را گشودند ، و معاويه و همراهان وارد شدند . در شهر جماعتى از اعراب نيز بودند و شقراء نيز ميان ايشان بود . او كسى است كه حسان بن ثابت در باره‌اش گويد : شقراء « 1 » گويد كه گر ز باده هشيار شوى اندر شمار عمر و مال فزونى همى يا بى به قولى ، نام او شعثاء بوده است . محمد بن سعد مرا گفت كه واقدى در نقل خويش از راويان حكايت كرد كه شمار اسيران قيساريه به چهار هزار سر رسيد . چون معاويه آنان را نزد عمر بن خطاب فرستاد ، بفرمود تا همه را در جرف فرود آورند و ايشان را بين يتيمان انصار قسمت كرد و برخى را در مكاتب و حرفه‌هاى مسلمانان به كار گمارد . ابو بكر صديق رضى الله عنه دو خدمتكار از اسيران عين التمر را براى خدمت دختران ابو امامه اسعد بن زراره داده بود . آن دو بمردند ، و عمر به جاى آنها از اسيران قيساريه به ايشان عطا كرد . گويند : معاويه دو مرد از طايفهء جذام را براى رسانيدن خبر پيروزى بفرستاد ، و سپس از ناتوانى ايشان در پيمودن راه انديشه كرد و مردى از طايفهء خثعم را نيز گسيل داشت . مرد خثعمى در ره سپردن به روز و شب بس مىكوشيد و همى گفت :
هامش
( 1 ) . اين بيت جزئى از يك قصيده است . در ديوان حسان بن ثابت به جاى شقراء نام شعثاء آمده كه همسر شاعر بوده است .