تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتوح البلدان ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
گفتند : اين رأى تو به تنهايى است ، ابو بكر چنين فرمانى به تو نداده است ، به مدينه باز گرد تا ستوران ما بياسايند . گفت : قسم به خدا كه از پاى ننشينم تا مسيلمه را در نكوبم . انصار از او روى بگردانيدند ، و سپس با خود گفتند : اين كار كه ما كرديم اگر يارانمان پيروز شوند ما خفيف شده‌ايم و اگر شكست يابند ماييم كه ايشان را خوار كرده‌ايم . پس بازگشته با وى برفتند و مسلمانان و مشركان با يك ديگر تلاقى كردند . مسلمانان روى برتافته ، بازگشتند تا به بار و بنهء خويش رسيدند ، آنگاه سائب بن عوام به پا خاست و گفت : اى مردم ، كنون به بنه و منزلگه خويش رسيديد و از پس آن شما را گريزگاهى نيست . پس خداوند مشركان را هزيمت كرد و مسيلمه كشته شد . شعارشان در آن روز « يا اصحاب سورهء بقره » بود . يكى از مردم يمامه مرا روايت كرد كه مردى ، كه ميان بنو حنيفه ساكن شده بود ، چون محكم به قتل رسيد اين شعر بگفت : گر رهايى از آن بودم از بلايى عظيم جسته‌ام ور نه از جام محكم بايدم نوشيد گويند كه جنگ مسلمانان را بخست و تابشان ببرد ، پس مجاعه به خالد گفت : هنوز بيشتر مردمان يمامه به مصاف شما بر نيامده‌اند و شما از ايشان جز اندكى را نكشته‌ايد و اكنون شما را به حالى رسانيده‌اند كه همى بينم ، من توانم از سوى ايشان با تو مصالحت در پيوندم . خالد با او مصالحه كرد ، بر اين قرار كه نيمى از اسيران و نيمى از زرينه و سيمينه و زره‌ها و ستوران از آن مسلمانان باشد . سپس خالد بند از او برگرفت و وى را سوى آنان فرستاد و او چون به يمامه اندر شد ، فرمان داد تا همهء كودكان و زنان و